پيوست . ايشانرا قوتى هرچه تمامتر بود ، شكست بر لشكر ما آمد ، و بسيارى از سر ناموس جنگ كرديم ، چون دولت يارى نداد نصرت ايشانرا بود ، بضرورت رو بهزيمت نهاديم و اگر يك زمانى ديگر ايستادگى ميكرديم هيچكس جان بدر نمىبرديم . چون شاه غضنفر اين سخن را بشنيد در غضب رفت ، برادر بزرگ بود ، گفت : چند وقتست كه صد هزار مرد برداشتهاى و آمدهاى كه من جواب ايرانيان بگويم ، اكنون برادر را بر باد دادى و باز گشتى ، غيرت و حميت و مردى تو همين است ؟ باز گرد تا بكوشيم ، يا آن سپاه را بشكنيم يا آن باشد كه جمله همانجا سر بنهيم .
هلال عيار روى خدمت بر زمين نهاد و گفت : اى شاهزاده ، شتابزدگى مكن ! اگر اين قوم ايران آن كسانند كه من ايشانرا ديدهام شما را با ايشان بسيار حرب خواهد بودن . با برادرت گفته بودم كه تا آمدن من جنگ در توقف دار ، نشنيد و بضرورت جنگ كرد ، اينك شكسته و ناموس رفته و برادر بباد داده آمده ، تو كه برادر بزرگى و مخدوم همهاى ، پدرت شاه سرور فرموده است كه شما از سخن هلال عيار بدر مرويد تا كارهاى شما همه راست آيد .
راوى داستان گويد كه چون هلال عيار اين سخن بگفت ، شاه غضنفر گفت :
اكنون بگو كه راى تو چه مصلحت مىبيند ، باز گرديم و بجنگ نرويم ؟ هلال عيار گفت : من اين نواحى را جمله ديدهام در فلان موضع دو كوهى عظيم بزرگ در برابر يكديگر واقع شده است ، و جاى جنگ آنجاست . ما برخيزيم و بدانجا رويم و كار راستى تمام بكنيم . و برادرت شكسته شده است و اسباب جنگ او به كلى رفته ، و بىقانون در برابر دشمن رفتن نتوان . تدبير ما آنست كه پشت بدان كوه احمر كنيم كه آب و علف بسيار دارد ، و در برابر آن كوهيست ، اصفر نام دارد ، و آب و علف ندارد به جهت دشمن بگذاريم . اگر ايرانيان بيايند در عقب ما در آنجا جواب ايشان بگوييم ، و اگر ايشان نيايند تدبير ديگر انديشه كنيم . شاه غضنفر گفت : هرچه تو گويى عين صوابست و مسئلهء بىجواب ؛ و از آنجا كوچ كردند و رو بدان كوه نهادند . چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٩٩