باز گشتند و لشكريان مىآمدند و اشتر و استر و غنيمتهاى بىحد گرفته بر جاى يمنيان فرود آمدند و شب نزديك بود ، شعر :
كه چون آتش روز روشن گدشت * پر از دود شد گنبد دور دشت
شب از ماه بربست پيرايهيى * شگفتى بود نور بر سايهيى
لشكر ايرانيان از حرب يمنيان باز گشتند و لشكر يمن بعضى كشته و بعضى خسته و بعضى مانده و بعضى جان خود بدر بردند . بيت :
چنين است تقدير يزدان پاك * كه از تخت آرد نشاند به خاك
يكى را دهد تخت شاهنشهى * يكى صاحب گنج ماند تهى
سپاه يمن چون گريزان شدند * در آن دشت و وادى پريشان شدند
چو منصور گشتند ايرانيان * شكستى بر افتاد بر تازيان
فرود آمدند آن جوانان كار * غنيمت گرفته هزاران هزار « 1 »
چون لشكر ايران از قضيه باز پرداختند ، شادمانيها كردند .
اما مؤلف اين داستان دلپذير روايت مىكند كه چون شاه اسد از لشكر ايران منهزم شد راه گريز در پيش گرفت و لشكر پراگنده در عقب او ميرفتند . اما از آن طرف هلال عيار با شاه غضنفر و بيست هزار مرد بمدد شاه اسد مىآمدند .
در ميان بيابان بهم رسيدند . هلال عيار احوال جنگ پرسيد كه چگونه بود ؟ شاه اسد گفت كه ما جنگ نمىكرديم ، جاسوسان ايشان را از احوال ما خبر دادند كه ما جنگ به جهت مدد رسيدن نمىكنيم ، ايشان سوار شدند و طبل جنگ فرو كوفتند و بر سر ما آمدند ، ما نيز از سر ضرورت سوار شديم و عزم آوردگاه كرديم و صف بياراستيم . از لشكر ايشان سيامك سيه قبا نام مبارزى در ميدآن آمد و چند كس را از سپاه ما هلاك كرد .
برادرم غيرت كرد و عزم ميدان كرد ، چندانكه منع كردم سود نداشت ، در ميدان رفت و عاقبت در دست سيامك گرفتار شد و لشكر ما بيكبار حمله كردند و جنگى عظيم
هامش
( 1 ) - شعر از صاحب داستان يا داستان منظوم دارابنامه است .