هزبرست . سيامك چون معلوم كرد كه او شاهزادهء يمنست با خود گفت : مرا جهدى مىبايد كردن ، باشد كه اين شاهزاده گرفتار شود . پس شاه هزبر حمله كرد و سيامك نيز به نيزه حمله كرد . آن دو دلاور نيزه در نيزهء هم انداختند ، حلقه حلقه زره بسر سنان مىربودند و بسيارى به نيزه بكوشيدند سودى نكرد . نيزها از دست بينداختند و دست به تيغ آبدار كردند ، و سپرها در سر كشيدند ، و شمشير بر فرق يكديگر ميزدند و رد ميكردند . چون بدان نيز تدبيرى نشد دست بقرپوس زين كردند و گرز گران بر كشيدند و بر فرق و درق يكديگر مىكوفتند تا بسيارى بگرز كوشيدند . چارهيى نبود ، سيامك با خود گفت كه مرا واجبست مسامحت او كردن ، باشد كه گرفتار گردد .
پس دست در زير سپر كرد و كمندى ابريشمين بر گشود و در زير سپر حلقه كرد و كمين بر گشود و سيامك چندان صبر كرد كه شاه هزبر سر از زير سپر بيرون كرد كه چونست ضرب نمىآيد ! چون سر برداشت سيامك كمند در انداخت ، كمند در گردن شاه هزبر در افتاد ، در كشيد و عنان مركب بگردانيد و زور كرد و شاه هزبر را از صدر زين در خاك كشيد . شاه اسد چون چنان ديد آه از جان برآورد ، گفت اى ياران ! دريابيد كه اين ايرانى بىوجود برادرم را بگرفت . لشكر يمن بيكبارگى حمله كردند . خورشيد شاه و بهمن زرين قبا چون آن شجاعت و پهلوانى را نظر كردند ، بر سيامك آفرين كردند . خورشيد شاه گفت : دريابيد ! لشكر ايران بيكبار حمله كردند و علمها در حركت درآمد و كوس حربى فرو كوفتند ، جنگ سخت شد .
آن دو درياى تير و تبر درهم در افتادند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه سيامك سيه قبا شاه هزبر را بسته به خدمت خورشيد شاه و بهمن زرينقبا آورد . خورشيد شاه پياده شد و سيامك را در كنار گرفت و هرچه پوشيده بود بوى بخشيد . جملهء امرا آفرين كردند . سيامك باز سوار شد و تيغ بر كشيد و در ميان قوم يمن در افتاد . چون ميمنه و ميسره بر هم زدند ، گرد و غبار بپيچيد . جهان تاريكى گرفت و سيل خون « 1 » از هر دو طرف روان شد
هامش
( 1 ) - در اصل : و سيل خون گرفت و خون