تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
هزبر برادر كوچك شاه اسد به آيين شاهان خفتانى در بر كرده ، و جوشنى زر اندوده پوشيده ، و كلاه خودى عادى بر سر نهاده ، و عصابهء شاهى بر كلاه خود نهاده ، ساعدين و ساقين بسته ، كمندى ابريشمين از فتراك در آويخته ، گرزى از زر سرخ در قرپوس زين در انداخته ، و دو شمشير از دو جانب حمايل كرده ، و سپرى از پولاد در پس پشت در انداخته ، نيزهء پولاد زر اندود سنان زهر آلود بر دست گرفته ، بر مركبى خنگ كوتاه لنگ ، چون يك پاره كوه بر نشسته ، و زين و لجام مرصع بر مركب راست كرده ، و جلى از اطلس بر مركب مرتب كرده ، چنان كه در جملهء اهل يمن مثل آن مركب كسى را نبود ، بيت :
پرى را مىگرفت از گرم خيزى * به چشم ديو در ميشد به تيزى
شاه هزبر بدين آيين بعظمت هرچه تمامتر آهنگ ميدان كرد . سيامك چون نظر بر شاه هزبر انداخت و آن اسب و سلاح بديد ، دانست كه شاه‌زاده است . چندان تأمل « 1 » كرد كه شاه‌زاده در ميدان آمد و در مقابلهء سيامك در رسيد و يكى نعرهء سهمناك بر سيامك زد و گفت : تو كيستى كه اين همه لاف مردى و پهلوانى و دعوى ميكنى ؟ اما حق به طرف تست كه هرگز مشت كسان نخورده‌اى كه گفته‌اند ، شعر :
هر كه مشت كسان نخورده بود * تكيه بر مشت خويش كرده بود
تا چند دم از مبارزت زنى ! اكنون حريف تو آمد . آمده‌ام تا خون جوانان يمن از تو بخواهم . سيامك چون اين سخنها بشنيد گفت : اى شاه‌زاده ! نشنيده‌اى كه گفته‌اند ، بيت :
چه حاجت به گفتن كه زر مغربيست * هنر خود بگويد هنرمند كيست
در ميان من و تو هم اكنون ظاهر خواهد شد ، بارى نام و نشان از كه دارى كه بسيار سخنهاى زياده گفتى . بارى بگوى كه نامت چيست . گفت : ترا با نام و نشان من چه كار كه شاه‌زادهء يمنم و برادر شاه اسد و غضنفر و حارثم ، مرا نام شاه
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل