تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
جهانيد ، تا حميرا بر خود حركت كردن ، بضرب تيغ سرش را بينداخت . پس از پشت مركب دست دراز كرد و سر حميرا را در ربود و در قلب سپاه دشمن پرتاب كرد و گفت : اگر در ميان شما مردى هست بگوييد تا در ميدان من درآيد تا يكديگر را بيازماييم . شاه اسد چون آن بديد و آن سخن بشنيد بتنديد و گفت : كار ما بجايى رسيده است كه ايرانيان بر ما طعنه ميزنند ! يكى برويد و سر اين ايرانى در پيش من بياريد ! هركه سر اين ايرانى را در پيش من بيارد هرچه خواهد بدهم و سر او را از افلاك بگذرانم . يكى ديگر عزم ميدان كرد و مىآمد و دشنام ميداد . سيامك يك خدنگى بنام او در كمان پيوست و در آمدن چنانش بر دهان زد كه از قفايش پران بدر پريد . يمنى در خاك غلطيد . شاه اسد معلوم نكرد كه او را چه واقع شده ، پرسيد كه اين مرد را چه رسيد ؟ گفتند كه تير خورد و از مركب در افتاد . شاه اسد در غضب رفت و گفت : كار ما بمرتبه‌يى رسيده است كه نمىگدارند كه مرد در ميدان برسد ! مردى مردانه‌يى در ميدان رويد و اين سوار را از پا درآريد . يكى ديگر عزم ميدان كرد ، سپر پولاد در سر كشيد كه اگر تير بيندازد بسپر رد كند . سيامك خدنگى ديگر در كمان پيوست و بر آن يمنى انداخت . تير بر قبهء سپر آمد و چون سوزن از حرير بگدشت و بر سينه‌اش آمد و از پشت سوار بدر رفت . سوار از پشت مركب در خاك افتاد . شاه اسد آن حال بديد ، آه از جانش برآمد و گفت : واى بر ما و بر سپاه ما كه ما با اين صد هزار مرد يكى را جواب نمىتوانيم گفت ! راوى داستان گويد كه سيامك سيه قبا نعره زد كه اى دليران يمن ! با لشكر صد هزار مرد يكى در ميان شما نيست كه دو حملهء مرا جواب گويد ؟ شما با اين دليرى و مردى برابر ما آمده‌ايد و دعوى شجاعت ميكنيد ؟ شاه اسد گفت : اى شيره مردان ! مىشنويد كه اين ايرانى چه ميگويد ؟ يك مرد مردانه در ميدان رويد و جواب اين ايرانى بگوييد . آخر غيرتى پيش آريد ! هرچند كه گفت هيچكس را ياراى آن نبود كه در ميدان تواند رفتن . هرچند كه گفت فايده‌يى نداد . چون كار از حد در گدشت شاه