فرو كوبيد و عزم جنگ ايشان كنيد ، تا ايشانرا نيز ناچار شود حربى عظيم پيش گيرند ، باشد كه اين سپاه را تا آمدن مدد توانيد شكستن تا ما را قوتى تمام پيدا شود و ايشان ضعيف شوند . گفتند چنين مىبايد كردن ؛ پس در ساعت به كار راستى حرب مشغول شدند . همينكه آفتاب جهانتاب از دريچهء خاور سر بر زد ، مركبانرا در بر گستوان كشيدند و جوانان غرق سلاح شدند و جاسوسان لشكر يمن در لشكر ايران بودند ، چون واقف شدند كه لشكر ايران عزم جنگ دارند در حال رفتند و شاه اسد و شاه هزبر را اعلام كردند . شاه اسد ازين معنى بغايت ملول خاطر شد و فرمود تا امراى يمن جمله جمع شدند . شاه اسد با امرا گفت كه ايرانيان از حيلت ما خبردار شدهاند اكنون عزيمت جنگ دارند ، تدبير اين چه ميكنيم ؟ اگر امان خواهيم بعجز خود گواهى داده باشيم . شاه هزبر گفت كه ناموس پدر ما ملك سرور نباشد ، ما نيز كمر كين بر ميان بنديم و تا جان داريم روى ازيشان نگردانيم ، مصراع : تا خود بچه زايد اين شب آبستن . پس كار راستى جنگ كردند . چون آفتاب طلوع كرد كار هر دو سپاه تمام شده بود ، بيت :
دگر روز كين ساقى صبح خيز * ز مى كرد بر خاك ياقوت ريز
دو لشكر چو درياى آتش دمان * گشادند باز از كمينها كمان
دگر باره در كار زار آمدند * بشير افگنى در شكار آمدند
آواز كوس حربى از هر دو لشكر برآمد ، طبل فرو كوفتند . جوانان يمن و ايرانيان بر مركبان تازى و جهنده و تيز تك بر نشستند ، و در رزمگاه بجولان درآمدند . علمهاى زرد و بنفش و سفيد رنگارنگ در جولان درآمدند و زمين از نيزه نيستان شده ، نقيبان هر دو لشكر نقابت كردند و صفهاى دلاورانرا راست كردند . از جانب ايرانيان خورشيد شاه و بهمن زرينقبا در قلب بايستادند . باد در ميدان زد و خاشاك و خاك را از ميدان پاك گردانيد . اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود بر مركب تازى نژاد سوار شده