تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
كردم تا حكم خداوند چگونه مىشود كه ايرانيان غالب شده‌اند . شاه سرور رو بطيفور وزير كرد و گفت : درين باب چه انديشه ميكنى ؟ طيفور گفت : چندانك داراب نيامده است رفتن ما مصلحت نيست اما لشكرى چند بفرستيم تا مدد شاه‌زادگان باشد ، تا ببينيم كه كار بكجا مىانجامد . پس شاه سرور حكم فرمود كه شاه غضنفر پسر شاه سرور با بيست هزار سوار روانه شود و برادران را مدد كند و نگدارد كه ايرانيان غالب شوند . پس آن روز كار راستى لشكر كردند ، روز ديگر شاه غضنفر و هلال عيار عزم راه كردند . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون هلال عيار برفت بجانب يمن ، بطلب لشكر ، ازين طرف خورشيد شاه با بهمن زرين‌قبا و امراى ايران بعيش نشستند و چند روز برين بگدشت ، شبرنگ عيار با خود گفت امشب بلشكرگاه يمنيان بروم و خبرى باز دانم . پس صورت خود مبدل كرد و از طلايه بگدشت و در ميان لشكر يمن درآمد و از هر طرف مىگرديد تا بر در بارگاه شاه اسد رسيد . سرهنگان غلبه ايستاده بودند و باهم سخنها ميگفتند . شب رنگ عيار در ميان درآمد سرهنگى با سرهنگى ديگر ميگفت كه هيچ از هلال عيار خبرى نيامد ؟ آن ديگر گفت : چند روزست كه رفته است تا از پيش ملك سرور لشكر بيارد تا جواب ايرانيان بگويد . شب رنگ چون اين خبر معلوم كرد در حال باز گرديد ، وقت صبحدم بود كه بلشكرگاه ايرانيان رسيد . پيش امرا و خورشيد شاه رفت و گفت : امشب بلشكرگاه يمنيان رفته بودم تا احوال باز دانم ، تحقيق كردم كه هلال عيار بيمن رفته است بطلب لشكر تا ايشان را مدد كند . اكنون ما را غافل بودن مصلحت نيست ، فردا يمنيان غلبه شوند كار بر ما دشوار خواهد شد و سپاه ما هنوز دورست و ملك داراب از ما خبرى ندارد . خورشيد شاه و بهمن زرين‌قبا و امراى ايران چون از حيل يمنيان واقف شدند ، در حال امراى ديگر را جمع كردند و احوال با ايشان بگفتند . شب رنگ گفت كه مصلحت در آنست كه هم امروز كه آفتاب طلوع كند كوس حربى