و چه ميگويند و بچه مهم آمدهاند ! عرعر يمنى زبان بر گشود و گفت : شاه اسد ميگويد كه ميان ما و شما اين حرب از بهر چيست ؟ چون شما در ملك ما درآمديد ما را واجب شد با شما حرب كردن تا كار بجايى رسيد كه ميان ما بسيار كس بقتل آمدند و درين صحرا گند فرو پيچيده است و مجال جنگ كردن نيست . چندانى ما را مهلت دهيد كه اين كشتگان را در خاك كنيم بعد از آن بحرب مشغول شويم تا خداى تعالى فرصت بكه دهد . خورشيد شاه رو به بهمن زرينقبا كرد و گفت : دشمن امان ميخواهد ما نيز امان بدهيم و چند روزى لشكر ما نيز آسوده شوند . گفتند روا باشد . دو خلعت درآوردند و عرعر و سهيل را در پوشانيدند . پس عرعر و سهيل باز گشتند و آنچه ديده بودند و شنيده عرض كردند . پس هلال گفت : من رفتم و شاه سرور را خبردار گردانم و لشكرى ديگر آسوده بياورم . اين بگفت و همان دم بسوى يمن روانه شد . اما بهمن زرينقبا حكم كرد تا نقيبان سپاه در ميدان روند و كشتگان ايرانى را در خاك كنند و ايشان نيز همچنين كردند و برين قصه چند روز برآمد .
اما راوى اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون هلال عيار بجانب يمن روانه شد ، چون بيمن رسيد شاه سرور يك منزل از شهر بيرون آمده بود كه هلال عيار بر در ايوان شاه سرور رسيد . حاجبان خبر كردند كه هلال عيار بر در بارگاه بار ميطلبد . شاه سرور گفت : درآريد . هلال را درآوردند .
خدمت كرد و شرايط دعا بجاى آورد . شاه سرور از احوال فرزندان و لشكر سؤال كرد . هلال عيار گفت شاه اسد و شاه هزبر با ايرانيان چند نوبت جنگ كردند .
اول بر ايرانيان غالب شدند و ايشان را در فلان كوه كردند ، كه ناگاه از جانب ايران لشكرى بمدد رسيدند ، خورشيد شاه نام اميرى با چهل هزار سوار ، و بر لشكر ما زدند و ايشان نيز از كوه به زير آمدند و جنگى عظيم واقع شد و بسيارى از طرفين كشته شدند . وقت آن بود كه شكست بر ما آيد كه طبل باز گشتن زديم و لشكر از هم باز گشتند و ما جنگ را در توقف انداختيم تا اين بنده به حضرت شاه رجوع
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٩٠