تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
تا ناموس ما قايم شود . فردا كمر جنگ نيك در ميان بنديد تا باشد كه كار اين سپاه به آخر رسانيم . پس شيرافگن را باشه مرد و بيست هزار مرد بطلايه فرستادند . از آن جانب شاه اسد و شاه هزبر با امراى يمن فرود آمدند و در خيمه رفتند و قرار گرفتند . شاه اسد رو در هلال عيار كرد و گفت : چه مصلحت مىانديشى ، با ايرانيان چگونه كنيم ؟ هلال عيار گفت كه امروز وقت آن بود كه شكست بر ما افتد ، حاليا طلايه بيرون فرستيد تا ما درين باب انديشه‌يى بكنيم . پس عرعر يمنى را با سهيل يمنى با بيست هزار مرد بطلايه بيرون فرستادند . هلال عيار گفت : اگر شما فردا جنگ خواهيد كردن يقين كه شكست ما را خواهد بودن و ناموس ما بر باد خواهد شد و اين معنى بغايت بد حالتيست كه هنوز ملك داراب نيامده است و شاه سرور نرسيده است . من چنان در كار مىبينم كه كار بجايى خواهد رسيد كه اين دو تخت ملك داراب و ملك سرور برابر يكديگر خواهند ايستادن و بسيار جنگها واقع خواهد شد . نمىدانم كه عاقبت اين كار بچه خواهد انجاميدن ! حاليا مصلحت در آن مىبينم كه ما جنگ را در تعلل اندازيم و توقف كنيم تا من بروم و يك بار ديگر شاه سرور را خبر كنم باشد كه لشكر ديگر بمدد شما بياورم اما تا آمدن من شما حرب مكنيد ، و آن شب بسر بردند . روز ديگر كه آفتاب عالم تاب جهان را بنور خود منور و مزين كرد خورشيد شاه منتظر بود تا كى آواز طبل جنگ برآيد . حاجبان درآمدند و خبر كردند كه از طرف لشكر يمن چند كس آمده‌اند و بار مىطلبند . خورشيد شاه گفت : درآريد تا بنگريم كه چه قوم‌اند . چون پرده برانداختند دو جوان ماه روى بلند بالا درآمدند و خدمت كردند و ثنا گفتند يكى را نام عرعر بود و ديگرى را نام سهيل گفتندى . چون درآمدند بيست كرسى زرين و سيمين ديدند نهاده و امراى ايران زمين چون خورشيد شاه و بهمن زرين‌قبا و قارن جهانسوز و طهماسب و طهمور [ ث ] و قهار و قهرمه و عبد الخالق و شه مرد و شيرافگن و فرخان همدانى و سيامك سيه قبا و ديگر جوانان قرار گرفته بودند . خورشيد شاه پرسيد كه بنگريد كه چه كسانند