گفت : هيچ معلوم داريد كه چه كسانند ؟ گفتند بلى ايرانيانند . شاه اسد حكم كرد كه از جنگ كوه باز گردند و رو بلشكرگاه خورشيد شاه نهادند و جنگ پيوسته شد .
شب رنگ عيار در كوه رفت و در پيش بهمن زرينقبا خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، خورشيد شاه با چهار سر امير ايرانى ، با چهل هزار سوار رسيدند و اينك در حرباند .
بهمن زرينقبا با فرخان همدانى گفت : يارانرا خبر كن كه ياران بمدد ما رسيدند ما نيز از كوه به زير رويم كه يمنيان غلبهاند . بهمن زرينقبا بافر خان همدانى و عبد الخالق ايرانى و شيرافگن و قارن جهانسوز و شه مرد و طهماس « 1 » سوار شدند ، و پنجاه هزار سوار از بالاى كوه به زير آمدند و تيغ بر كشيدند و بر يمنيان زدند و طبل جنگ فرو كوفتند و تيغ در آن قوم نهادند و جنگ پيوسته شد و حربى عظيم مغلوبه پيدا شد . سر و دست و پا همچو برگ ميريختند . امراى ايران بسيارى از يمنيان هلاك كردند ، بيت :
فغانى برآمد زهر دو سپاه * فتادند درهم در آن جايگاه
جوانان ايران در آن رزمگاه * چو بهمن چو شيرافگن كينه خواه
چو خورشيد شاه آن جوان دلير * كه بستد بشمشير دل از نره شير « 2 »
و حرب بىمحابا بكردند ، تا عاقبت كار بر يمنيان سخت گرديد و دولت ايرانيان بر آسمان رسيد ، شكست بر لشكر يمن درافتاد ؛ اما شب نزديك رسيده بود هلال عيار گفت تا طبل آسايش بزدند و لشكر يمن باز گشتند و لشكر ايران نيز باز گشتند . بهمن زرينقبا درآمد و خورشيد شاه را در كنار بگرفت و ياران و پهلوانان ايران يكديگر را در كنار گرفتند و باز گشتند و خيمه و خرگاه امراى ايران بزدند و فرود آمدند و در بارگاه درآمدند و بر سر كرسيهاى زرين و سيمين قرار گرفتند و هر حكايتى كه رفته بود باز گفتند و خداى را جل و علا شكر گفتند . خورشيد شاه گفت كه ملك داراب نيز قدم در بريه نهاده است ما را نوعى مىبايد كردن كه اين لشكر را بشكنيم
هامش
( 1 ) - يعنى طهماسب
( 2 ) - شعر از صاحب داستان يا داستان اصلى منظوم داراب نامه است