كه از ناگاه به امر إله گردى عظيم برآمد سياه ، از جانب مكه ، چنانك عالم سياه و تاريك شد . بهمن زرينقبا نعره برآورد كه : اللّه اكبر ! اى ايرانيان بشارت باد شما را كه اينك از راه مكه گرد برآمد ، نشان لشكرست كه بمدد ما مىآيند ، حاضر باشيد ! ايشان درين سخن بودند كه گرد از يكديگر بشكافت و از دل گرد چهل علم نشانهء چهل هزار مرد پيدا شد جمله شير پيكر ، و پيش پيش علم شيرى مىآمد خورشيد پيكر . بهمن زرينقبا گفت : اين خورشيد شاهست كه در رسيد . كوس حربى ميزدند و ناى برنجين و سفيد مهره و كرناى « 1 » و صنج رومى مىنواختند . بهمن زرينقبا شادى كرد . چون خورشيد شاه رسيد و شب رنگ عيار در ركابش مىدويد ، فى الحال كه رسيدند نگاه كردند كوهى عظيم بلند و سياه ديدند و خلقى فراوان بر آن كوه و جمعى گرد كوه برآمده ، و غوغا و آشوب برآمده ، و طايفهيى حرب ميكردند .
خورشيد شاه از شب رنگ پرسيد كه اين چه حالتست ؟ شب رنگ عيار قدم پيش نهاد و بر كنار لشكر آمد و پرسيد كه چه بوده است و اين چه غوغاست ؟ آن كس گفت كه اين لشكر يمن است و شاه اسد با لشكر صد هزار سوار ، كه لشكر ايرانرا شكستهاند .
ايشان پناه بر آن كوه بردهاند و چند روزست كه برين كوه برآمدهاند و نه آب خوردهاند و نه نان ! وقت آنست كه ايشان را خسته و بسته بگيرند . شب رنگ عيار چون ازين احوال خبر يافت باز گرديد و خورشيد شاه را اعلام كرد . خورشيد شاه گفت چه بايد كردن ؟
شب رنگ گفت : بىتعلل حمله كنيد . خورشيد شاه و طهمور [ ث ] و قهار و قهرمه را گفت :
حمله كنيد ! با چهل هزار سوار بيكبار حمله كردند و دست بقبضهء تيغ بردند و از قفاى لشكر يمن درآمدند و نعره زدند و گفتند : اى نابكاران ! پاى داريد كه آمدند غلامان ملك داراب تا دمار از شما برآرند ! اين بگفتند و تيغ دريشان نهادند و ازيشان بقتل مىآوردند . غوغا از قفاى لشكر يمن برآمد ، در حال شاه اسد و شاه هزبر را خبر كردند كه از قفاى لشكر ما سپاهى عظيم رسيدند و بر لشكر ما زدند . شاه اسد
هامش
( 1 ) - در صل : « و كرناى و سفيد مهره » كه كلمه اخير مكرر است