سوار كه مىآمدند . شب رنگ عيار پيش رفت و در پيش خورشيد شاه خدمت كرد و هر احوالى كه بود شرح داد و گفت : شما را زود بمدد سپاه ايران مىبايد رسيد كه احوال ايشان بغايت نامضبوط گداشتهام كه ايشانرا از عقب شاه اسد با هفتاد هزار سوار گرفته است و از پيش شاه هزبر با سى هزار مرد درآمده ، مبادا كه شكستى بريشان آيد . اول ما را قاصدى بشاه داراب مىبايد فرستادن و او را ازين احوال خبر مىبايد دادن و ما را زود مىبايد رفتن . پس نامهيى نوشتند بجانب ملك داراب و بدست سياوش نقاش دادند تا باز گردد و ملك داراب را بمدد برساند و لشكر عزم مكه كردند . منزل به منزل قطع ميكردند تا به مكه رسيدند و از آنجا رو بطايف كردند و نزديك آن جنگگاه « 1 » رسيدند . شب رنگ گفت : ما فردا على الصباح بديشان خواهيم رسيدن .
آن جا مرغزارى بود ، آن شب آنجا بسر بردند ، روز ديگر عزم راه كردند ، چون آفتاب سر از دريچهء خاور برزد لشكر يمن در خروش آمدند ، شاه اسد و شاه هزبر سوار شدند و لشكر يمن غرق پولاد گشتند و تورها را پيادگان پيش بردند و سواران در عقب مىآمدند تا بپاى كوه رسيدند و عزم بالا كردند و لشكر دو روز و دو شب بود كه نه ايشان و نه مركب ايشان آب و طعام نخورده بودند ، و بغايت بىطاقت شده بودند . خبردار شدند كه يمنيان عزم جنگ دارند جمله طمع از جان خود بريدند . بهمن زرينقبا نعره زد كه اى جوانمردان ! يك امروز ديگر جنگ كنيد كه اميد داريم كه از جانب عراق ما را مددى برسد . ايرانيان از بالا سنگ به زير مىانداختند و روى بحرب آوردند و طبل حربى فرو كوفتند . غوغا از زير و بالا برآمد . پهلوانان يمن جمله پياده شدند و روى بر كوه كردند ، تورها در پيش مىبردند و پهلوانان در عقب مىآمدند ، ايرانيان چون چنان ديدند جمله نوميد شدند و بهمن زرينقبا را چشم بر راه مكه بود .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ايرانيان در حالت نوميدى [ بودند ]
هامش
( 1 ) - در اصل جنگاه