دست بسته به زير آريد . لشكر يمن عزم بالا كردند . ايرانيان از بالاى كوه و از بن كمر سنگها تير باران كردند و بر يمنيان سنگهاى گران مىانداختند و مرد و مركب مىغلطانيدند ، هيچكس را ياراى آن نبود كه بالا تواند رفتن ، بسيارى از لشكر يمن بقتل آمدند و يكى را از لشكر ايران نتوانستند گرفتن يا كشتن ، عاجز شدند .
شاه اسد و شاه هزبر را اعلام كردند كه هيچكس را ياراى آن نيست كه بر بالاى كوه تواند رفتن از ضرب تير و زخم سنگ كه از بالا مىاندازند . شاه اسد گفت :
هلال عيار را طلب داريد كه بنگريم چه تدبير مىسازد . هلال عيار گفت : ما كار آسان را بر خود چرا دشوار مىسازيم ؟ شاه اسد گفت : چگونه ؟ هلال گفت : من چند نوبت برين كوه رفتهام ، هيچ آب و علف نيست و ايرانيان پنجاه هزار سوارند ، ايشانرا آب و طعام مىبايد و مركب ايشانرا آب و علف . اكنون چاره آنست كه امروز نيز صبر كنيم و اين كوه را حصار كنيم و تورها بسازيم و فردا به آسانى بالا رويم و جمله را بسته به خدمت شاه بياريم . شاه اسد گفت : نيك ميگويى ، امروز آفتاب گرم بريشان بتابد و هيچ آب نيابند كه بخورند ، بيشتر آنست كه هلاك شوند . پس شاه اسد و شاه هزبر فرود آمدند و به كار راستى تورها مشغول گشتند كه فردا كار ايرانيان تمام كنند . لشكر ايران چون خبردار شدند كه يمنيان باز گشتند ، ايمن شدند . آفتاب بغايت گرم بود و آن كوه كوهى سياه و بىبهره بود و هيچ آب در آن كوه نبود .
لشكر ايران بغايت تشنه شدند و مركبان بىآب بودند چندانك در آن درها آب طلب كردند نيافتند و عاجز شدند و از حيات خود طمع بريدند . گفتند اگر سه روز ما را درين كوه بايد بود يكى زنده نخواهيم ماند ، جمله از تشنگى و گرسنگى بخواهيم مردن .
اما راويان اخبار و گزارندگان سخن چنين روايت ميكنند كه چون شب رنگ عيار از پيش بهمن زرينقبا عزم مكه كرد ، چون به مكه رسيد روان بگذشت و قدم در بريهء عرب نهاد . در ميان بر خورشيد شاه را ديد ، با چند سر پهلوان و سى هزار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٨٥