ناگزيرست . فردا كه روز روشن شود ، لشكر ما ازيشان دمار برآرند . چون هنگام شب در رسيد و عالم تاريكى گرفت ، جهان چادر قيرگون در سر كشيد ، بيت :
شب چو منجوق بر كشيد بلند * طاس خورشيد را دريد پرند
چون برافشاند شب به نسبت شاه * بر حرير سفيد مشك سياه
شب چو عنبر فشاند بر كافور * گشت مردم ز راه مردم دور
آن شب نيز بهر نوعى كه بود در آن كوه بسر بردند تا وقت طلوع صبح بهمن زرين قبا از خيمه بيرون آمد و امراى ايران جمله جمع شدند . گفتند امروز با يمنيان چون كنيم ؟ و حرب چگونه سازيم ؟ شيرافگن ايرانى مردى كهنه بود و حرب بسيار ديده بود . گفت : مردمان ما را مصلحت در آنست كه امروز ازين كوه به زير نرويم . اگر ايشان قصد بالا كنند ، ازينجا كه هستيم بضرب تير نگذاريم كه بالا توانند آمدن ، باشد كه شب رنگ عيار كه بطلب لشكر رفته است ، بما پيوندد . با يكديگر يار شويم و جواب ايشان بگوييم . بهمن زرينقبا گفت : اگر شبرنگ نيايد و لشكر نرسد چه سازيم ؟ شيرافگن گفت : درين كوه علف نيست ، نتوان بودن ، ما را به زير بايد رفتن و برين قوم يك حملهء محكم كردن ، اگر برديم نيك و اگر نه راه مكه در پيش گيريم و برويم . بهمن گفت همچنين است غير از اين چارهيى نيست . حكم كرد كه از لشكر كسى به زير نرود و اگر كسى قصد شما كند بضرب سنگ و تير از بالاى كوه حرب كنيد .
اما راويان اخبار چنين روايت ميكنند كه از آن طرف شاه اسد و شاه هزبر و قبيل و قابل و عرعر و سهيل و تميم و تمامه حكم كردند تا طبل حربى فرو كوفتند و لشكر يمن سوار شدند و روى بمصافگاه نهادند . ايرانيان نيز از بالاى كوه طبل جنگ فرو كوفتند و لشكر يمن تا پاى كوه آمدند . ايرانيان از كوه به زير نيامدند .
شاه اسد را خبر كردند كه لشكر ايرانيان از كوه به زير نمىآيند . هلال عيار گفت :
ترسيدهاند و از سر كوه جنگ خواهند كرد . شاه اسد گفت : شما عزم بالا كنيد و جمله را