بهمن زرينقبا غرق سلاح شد و لشكر بيكبارگى سوار شدند و رو بمصافگاه نهادند . از يك طرف لشكر ايران با پنجاه هزار سوار صف برآراستند و از جانب ديگر يمنيان صد هزار سوار راست كردند و قلب و جناح آراسته كردند . اول كسى كه آهنگ ميدان كرد سيامك سيه قبا بود ، بر مركب ابلق سوار شده ، به بر گستوان خاقانى آراسته و عيبهء سياه رنگ در بر كرده ، كلاه خود چهار پهلو بر سر نهاده و سپرى ابريشمين در قفا انداخته ، و كمان خوارزمى بر سر چنگ گرفته و جعبهء پر تير خدنگ در ميان بسته ، با آيين مبارزان در ميدان درآمد و لعبى چند بنمود و سرا پاى ميدان طوف ميكرد و آواز برآورد چنانك جملهء آن سپاه بشنيدند . گفت : اى مردمان ! بدانيد كه من بنده و چاكر ملك داراب بن ملك بهمنم ، مرا نام سيامك سيه قباست ، بياييد در ميدان و هنر مردان ببينيد . شاه اسد پرسيد كه اين چه كس است ؟ هلال عيار گفت : اين را سيامك سيه قبا ميگويند . دىروز ، پيش از آمدن تو ، ده مبارز را در خاك انداخت ؛ امروز نيز در ميدان آمده است . شاه اسد رو در سپاه خود كرد و گفت : يك مبارز در ميدان رويد و اين ايرانى را بسته به خدمت من بياريد . يكى از جوانان سپاه يمن روى در مصافگاه كرد و مهميز تيز بر آبگاه مركب زد . مركبى چون كوهپارهيى بر نشسته در ميدان جهانيد ، و از گرد راه چون رسيد دست به تيغ كرد و بر سيامك سيه قبا حمله كرد ، سيامك سپر در سر كشيد و حملهء او را رد كرد . چون نوبت به سيامك رسيد او نيز تيغى چون الماس بر كشيد و نعره برو زد كه تيغ زدن نمىدانى ، بياموز ! اين بگفت و آنگاه مركب برانگيخت و در ركاب راست بايستاد و دست برآورد . چون مركب به دو رسيد او سپر در سر كشيد . سيامك تيغ بر سرش زد ، چنانك سپر در دست يمنى بدونيم شد سر يلمان تيغ بر ميل كلاه خود رسيد ببريد ، از فرق تا حلق درهم ديگر بشكافت .
يمنى از پاى در افتاد و مركبش را بگرفت و بسوى سپاه ايران فرستاد . غلامان سيامك در ميدان درآمدند و سلاح از تنش « 1 » بركندند . شاه اسد چون چنان ديد متحير بماند
هامش
( 1 ) - يعنى از تن پهلوان يمنى