دو لشكر فتادند در يكدگر * بگرز و كمان و بتيغ و تبر
سر گرد برشد بچرخ برين * همى تيغ زد اين بر آن ، آن برين
درخشيدن تيغ و باران تير * هياهوى مردان حمله پذير
بغريد شيپور با گاو دم * زمين آمد از سم اسبان بجم
شد از سم اسبان زمين رنگ رنگ * ز نيزه هوا همچو پشت پلنگ
ز نيزه نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
راوى گويد كه چون حرب سخت شد و از يكديگر بسيارى بقتل آوردند ، وقت آن بود كه شكست بر ايرانيان افتد بسبب آنكه ايشان غلبه بودند ، اما نزديك شب بود ، آواز طبل آسايش برآمد و آن دو لشكر از يكديگر جدا شدند . در برابر كوهى بود عظيم ، بهمن زرينقبا فرمود كه لشكر ايران پشت بر آن كوه دادند ، و فرود آمدند و بيك جا امراى ايران جمع شدند . بهمن زرينقبا گفت : اى ياران ، ما را كار مشكل است .
از آن جهت كه اين ملك ايشانست و هر روز ايشان را مددى از نو خواهد رسيد و ما را مدد دورست . اگر بگريزيم ناموس ايرانيان بشكند . ما را تدبير چگونه خواهد بود ، و فردا جواب اين لشكر چون خواهيم داد ؟ شه مرد ايرانى گفت : امكان دارد كه شب رنگ عيار رفته است كه خورشيد شاه را با سى هزار مرد پيشتر از ملك داراب بيارد و بمدد ما برساند . بهمن زرينقبا گفت : بارى امشب به هيچ نوع خواب نمىبايد كرد و سلاح از تن نمىبايد كند و آن شب همه شب از آن هر دو سپاه مردان كار راستى حرب مىكردند و فزع و جزع آن دو سپاه بر فلك ميرفت تا آن شب تيره به آخر آمد و هنگام طلوع آفتاب شد ، عالم فتنه و آشوب از سر گرفت ، بيت :
چو خورشيد برزد سر از برج شير * سهيل اندر آورد شب را به زير
تو گفتى كه طشتى ز ياقوت زرد * نهادند بر گنبد لاجورد
دم ناى رويين ز هر سو بخاست * تو گفتى كه آن روز روز قضاست
هر آنكس كه بودند مردان جنگ * به جوش آمدند همچو جنگى پلنگ
سلح پوش گشتند پير و جوان * خروش سپه رفت تا آسمان