سيامك بكشيد و بگشاد ، تير اجل بود ، بر سپر آمد و به آسانى از سپر گذر كرد و از سينهء عدنان پران بگدشت و تير در زمين غرق شد ، عدنان از پشت مركب درافتاد ، بيت :
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * بخنده فلك گفت كين نيز شد .
يمانى هم اندر زمان جان بداد * تو گفتى كه هرگز ز مادر نزاد « 1 »
سيامك مركب برانگيخت و مركب عدنان را بگرفت و از مركب خود پياده شد و سر عدنان را ببريد و باز سوار شد . نعره از لشكر ايران برآمد و علمها را در حركت درآوردند و كوس بشارت فرو كوفتند . سيامك آن سر را بياورد و در پاى اسب بهمن زرينقباى انداخت . بهمن زرينقبا پياده شد و مركبى كه خود بر نشسته بود به سيامك بخشيد ، و بفرمود كه آن سر را بر نيزه كردند . سيامك باز گرديد و در ميدان آمد و مبارز طلب كرد . شاه هزبر ملول شد و گفت : نوبت اول از ما بقتل آمد ! اين بگفت و خود را بر زمين انداخت و زارى ميكرد . عدنان را برادرى بود كه او را قيس پهلوان ميگفتند . چون برادر خود را كشته ديد آه از جان او برآمد و خود را در خاك انداخت . يكى گفت : اكنون از زارى و فزع و تضرع چه سود ! در ميدان رو و خون برادر طلب كن ! قيس سوار شد و روى در ميدان نهاد و ملك داراب را دشنام ميداد . سيامك كمان در چنگ گرفت و يك تير خدنگ در بحر كمان پيوست و درآمدن قيس ، بزد بر دهانش چنانك از قفايش بدر پريد . قيس از پشت مركب در افتاد . سيامك مركبش بگرفت و بلشكر فرستاد . بهمن زرينقبا آفرين بر جان سيامك كرد . ايرانيان شادى كردند و شاه هزبر گفت كه يكى در لشكر ما نيست كه جواب اين ايرانى تواند گفت ؟ از ميمنهء لشكر سوارى در ميدان رفت .
هنوز بميدان نرسيده بود كه سيامك او را نيز بيك چوبه تير بينداخت . يكى و يكى تا ده مبارز پهلوان را بر زمين زد . فرياد از لشكر يمن برآمد . هلال عيار گفت :
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است . كلمهء يمانى را نويسندهء كتاب بجاى كشانى آورده است