تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
هنوز اين سخن تمام نگفته بود كه سوارى از لشكر ايرانيان در ميدان آمد ، بر اسبى سيه قيطاسى سوار گشته كه با باد هم عنانى ميكرد و جوشن و خود و عيبهء مكمل پوشيده ، چهار پاره سلاح پهلوانان بر خود راست كرده ، يكى گرز گران در قرپوس زين انداخته و شمشير هندى حمايل كرده مركب در ميدان جهانيد و لعبى چند بنمود و سر راه بر عدنان عدنى گرفت و يك نعره برو زد كه اى يمنى نابكار ! چرا سخنهاى بيهوده ميگويى و نام شاهان بىادب بر زبان مىرانى ؟ جان از دستم كجا برى ؟ بهمن زرين‌قبا گفت كه اين كيست كه در ميدان رفت ؟ گفتند از ميمنهء لشكر بود ، از خويشان طهماسب ايرانى ، سيامك نام دارد . بهمن گفت : سوار دلير پيداست تا خداى تعالى فرصت بكه خواهد داد و كلاه دولت بر سر كه خواهد نهاد ! ايشان درين بودند كه عدنان نيزه بر سينهء سيامك راست كرد و نيزه را در گردش درآورد ، ناگاه عدنان درآمد و طعن نيزه بر كمرگاه سيامك بزد كه اگر كوه بودى غلطانيدى . سيامك بر پشت سيه قيطاس نجنبيد . عدنان بباد مركب از سيامك در گدشت و در وقت بازگشتن عدنان عدنى ديگر به نيزه حمله كرد و سنان نيزه را بر سينهء سيامك راست كرد . سيامك حملهء او را رد كرد . عدنان نيزه از دست بينداخت و سپر در سر كشيد . سيامك شمشير بركشيد و بر عدنان حمله كرد . عدنان نيز شمشير بر كشيد و بر سيامك حمله كرد ، او نيز از خود رد كرد . آن دو مبارز تيغ بر فرق يكديگر ميزدند چندانكه آن دو مركب از جهيدن و دويدن خسته شدند و شمشيرهاشان اره شد . تيغ از دست بينداختند و گرزها بركشيدند و بر فرق و درق يكديگر مىكوفتند . بر هم ظفر نيافتند تا عاقبت از هم جدا شدند و سيامك دست به كمان برد . راوى اين داستان گويد كه سيامك كماندارى بود كه در آن دو لشكر مثل نداشت . دست به كمان خوارزمى برد و تير خدنگ در كمان جنگ پيوست و بر عدنان راست كرد . عدنان سپر در سر كشيد و گمان برد كه مگر تير اجل را سپر دفع تواند كرد .
سپر به پيش كشيدم خدنگ قهر ترا * چو تير بر جگر آمد سپر چه سود كند