همدانى و طهماس « 1 » و عبد الخالق و ايرانشاه و شيرافگن و شه مرد و قارن جهانسوز ، اين جمله سوار شدند و از آن لشكر بقرب بيست هزار مرد مبارز سواره شدند و گرد لشكر بگرديدند و مركبان را يراغ « 2 » كردند و از هر طرف مركب ميدوانيدند . بهمن زرينقبا گفت : نقيبان لشكر را طلب داريد كه جار در لشكر اندازيد كه فردا دشمن خواهد رسيد . كار راستى جنگ كنيد و خواب بر خود حرام گردانيد . نقيبان بيامدند و جملهء لشكر را اعلام كردند . همه را معلوم شد كه دشمن نزديك و فردا روز جنگست .
چون آفتاب سر در نقاب كشيد و جهان رو بتاريكى نهاد ، بهمن زرينقبا گفت كه ما را امشب طلايه مىبايد فرستاد . عبد الخالق را با ده هزار مرد بطلايه بيرون كرد . بهمن زرينقبا با ديگر امراى ايران باز گشتند و به كار راستى جنگ مشغول شدند و عالم تاريك شد ، بيت
چو خورشيد شد از جهان ناپديد * شب تيره بر دشت لشكر كشيد
چو چرخ بلند از شبه تاج كرد * هما پر بر افگند بر لاجورد
جهان سر بسر همچنان نيل شد * ستاره بكردار قنديل شد
شب تيره چون زلف را تاب داد * همان تاب چشم ورا خواب داد
در آن شب آن لشكر ، مقدار پنجاه هزار سوار ايرانى و عراقى ، كار راستى جنگ ميكردند ، تا شب ديجور را عمر به آخر آمد و صبح صادق طلوع كرد و عالم را بنور خود منور گردانيد . بهمن زرينقبا با جملهء امراى ايرانى سواره گرديدند .
كوهى در آن حوالى بود و در دامن آن كوه پشتهيى بود ، بهمن زرينقبا بر آن پشته رفت و ديده بر آن صحرا انداخت تا چه پيدا شود . در وقت طلوع آفتاب از برابر گردى سياه پيدا شد ، بهمن زرينقبا گفت : اينك سپاه يمن پيدا شد ، مردانه مىبايد بودن ! باشد كه اول جنگ است فتح بدست ما برآيد ، در حضرت شاه داراب روى سپيدى حاصل كنيم ؛ بفرمود تا لشكر ايران سوار شدند و كوس حربى فرو كوفتند
هامش
( 1 ) - يعنى طهماسب
( 2 ) - يعنى : يراق