تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
و جوانان غرق سلاح شدند و آن گرد پيشتر مىآمد ، هرچند پيشتر مىآمد ، عظيم‌تر مىنمود تا آواز كوس حربى و ناى برنجين و سپيد مهره و كرناى به گوش ايرانيان رسيد . نعره از لشكر ايران برآمد و گرد از هم جدا شد ، از ميان گرد سى علم نشانهء سى هزار مرد مسلح پيدا آمد ، لشكر ايرانيان ايشان را بديدند و لشكر يمن نيز ايرانيان را بديدند و از هر دو جانب نعرها بركشيدند . بهمن زرين‌قبا بفرمود تا لشكر او صف برآراستند و رو بديشان كردند و روانه شدند . از آن طرف لشكر يمن نيز صفها برآراستند و رو بايرانيان كردند . آن دو لشكر چو درياى تيغ و تبر بهم نزديك شدند . چون ميان ايشان يك ميدان‌وار مسافت بيش نماند ، بيستادند و صف از نو راست كردند . بهمن زرين‌قبا در قلب لشكر بايستاد و قارن جهانسوز با عبد الخالق ايرانى در ميمنه بايستادند . طهماسب ايرانى با ايرانشاه با شيرافگن در ميسره قرار گرفتند و شه مرد ايرانى را در قفاى لشكر جاى دادند . راوى داستان روايت كند كه از آن جانب نيز شاه هربز در قلب لشكر بايستاد و عرعر بر يمين لشكر و سهيل بر يسار لشكر بايستادند . چون كار هر دو لشكر تمام شد ، آن دو لشكر بخشم و غضب در يكديگر نگاه ميكردند ، و مردان مرد و مبارزان روز نبرد ، عزم جنگ كردند ، و نامردان راه گريز پيش چشم ميكردند . اما اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود از لشكر يمن بر مركبى ابلق ، تيز گام جهندهء دوندهء رونده ، بر نشسته و خفتانى سياه در بر كرده ، و كلاه خودى چهار پهلو بر سر نهاده ، و شمشير مصرى در بر حمايل كرده و نيزهء جان ستان بر گوش مركب راست كرده به آيين هرچه تمام‌تر در ميدان درآمد و نعره زد و سرتاسر ميدان اسب را جولان داد و به آواز بلند گفت : اى ايرانيان ، هركه مرا داند داند ، و هركه نداند بداند كه من كمترين بندهء شاه هزبر بن شاه سرور يمنىام ، نام من عدنان عدنى گويند بياييد تا مردى يمنيان ببينيد تا با شما بگويم كه بچه حجت در ملك يمن درآمده‌ايد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 277 | مولانا محمد بن احمد بيغمى