منزل را بپانزده منزل برويد كه من راه مكه در پيش گيرم و برادرت شاه اسد را از آمدن شما خبر كنم تا از عقب ايشان درآيند و شما از پيش درآييد و جهان را بر چشم ايرانيان تاريك سازيد . شاه هزبر گفت : چنين كنيم ، زودتر برو تا اين كار باتمام رسد . پس هلال روانه شد و پيش پاى او اندك راه بود ، تا به مكه رسيد .
و پيش شاه اسد رفت و آنچه رفته بود و گفته و ديده ، جمله را با شاه اسد بگفت و گفت :
اكنون برادرت شاه هزبر با سى هزار مرد و عرعر و سهيل از پيش آمدند و شما از قفا درآييد تا دمار از آن قوم برآريم . در حال شاه اسد سوار شد و شاه قيدار را وداع كرد و رو بطايف نهاد . هلال عيار دو منزل با ايشان بود ، بعد از دو روز هلال گفت : اى شاهزاده ! ما را نوعى بايد كرد كه برادرت با ايرانيان در حرب باشد كه تو از عقب درآيى و بر ايرانيان زنى . گفت : اكنون چه مىبايد كرد ؟ هلال گفت شما را تا آن لشكر پنج منزل ديگر مانده است من رفتم تا ايشان را مقابل ايشان برسانم . شما بتعجيل برانيد كه من رفتم . اين بگفت و روانه گرديد و چون باد ميرفت تا بلشكرگاه ايران رسيد . جاسوسان لشكر بهمن زرينقبا را خبر كرده بودند كه لشكرى بعدد سى هزار مرد به دو منزلى لشكر رسيدهاند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه بهمن زرينقبا در كار راستى جنگ ايشان بود و اسبان را نعلبندى ميكردند و كمانها را بزه ميگرفتند و تيغها را جلا ميدادند . هلال عيار به زودى از آنجا بگدشت . روز ديگر بلشكرگاه شاه هزبر رسيد ، پيش رفت و شاه هزبر را از حال برادرش اعلام كرد و گفت : قرار چنين است كه آن روزى كه ما مقابل لشكر ايران خواهيم رسيد ، هم در آن روز برادرت شاه اسد با پنجاه هزار مرد از عقب ايشان خواهند رسيد ؛ پس از آن منزل كوچ كردند و ميان ايشان و لشكر ايران يك منزل ماند . جاسوسان خبر كردند بهمن زرينقبا را كه لشكر يمن سخت نزديكاند ، فردا كه آفتاب طلوع كند ايشان بدين مقام خواهند رسيد . بهمن زرينقبا چون ازين حال واقف شد در حال سوار شد ، و آن هفت سر امير مثل فرخان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٥