راوى اين داستان روايت كند كه چون هلال از شفاء الملك بشنيد گفت :
بندگى كنم . پس از طايف گذر كرد و رو بيمن نهاد . از طايف كه بگدشت بهر جا كه رسيدى گفتى كه از راه برخيزيد كه ايرانيان ميرسند ، راه را خراب كنيد .
همچنين خبر كنان تا به شهر تعز رسيد . جملهء آن نواحى خيمه و بارگاه بود كه زده بودند و بارگاه شاه سرور بيرون شهر زده بودند و جملهء امراى يمن در پاىتخت شاه سرور حاضر بودند كه هلال عيار در رسيد . ملك سرور را از آمدن هلال عيار اعلام كردند . گفت : بار دهيد تا درآيد . هلال را درآوردند ، روى خدمت بر زمين نهاد . شاه سرور گفت : اى عيار خردمند چه خبر آوردهاى ؟ بازگو ! هلال زبان بر گشاد و هرچه ديده بود و شنيده ، مفصل تقرير كرد . چون شاه سرور از احوال خبردار شد گفت : اكنون چاره چيست ؟
راوى اين قصه حكايت كند : هلال گفت اول چاره آنست كه شاهزاده اسد در مكه منتظر منست ، تا او را خبرى برم و لشكرى بمدد او بفرستيد تا از پيش درآيند و شاه اسد از عقب درآيد و كار ايشان را تا مدد رسيدن بيكسو كند ، اول شكست بر ايرانيان درآيد ؛ و لشكرى نيز بطايف مىبايد فرستاد كه شفاء الملك التماس لشكر كرده است تا طايف را زحمتى از ايرانيان نرسد . طيفور وزير گفت كه هلال عيار مرد عاقلست ، از قول او مگذريد تا كارهاى شما تمام كند . پس شاه سرور حكم كرد كه شاه هزبر بن ملك سرور با عرعر يمنى و سهيل يمنى با سى هزار مرد از پيش لشكر بدر روند و فهر دلاور و جهر دلاور و مهر دلاور ، اين سه برادر با پنج هزار مرد عزيمت طايف كنند . آن روز به كار راستى مشغول شدند و در نيم شب شاه هزبر با امرا و سى هزار مرد روانه شدند و كوس رحيل فرو كوفتند ، و ديگر جانب فهر و مهر و جهر با پنج هزار مرد هم در شب عزم طايف كردند و منزل به منزل ميرفتند تا بطايف رسيدند و آن سه برادر در شهر شدند ؛ و هلال عيار شاهزاده هزبر را گفت : اى شاهزاده از شما تا لشكر ايران ده منزل مانده است ، شما چنان كنيد كه اين ده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٤