از آنكه ملك داراب برسد خورشيد شاه ايرانى با سه امير ديگر مثل طهمور [ ث ] ايرانى و قهرمهء ايرانى و قهار ايرانى با سىهزار سوار نامدار در بريهء عرب رسيدهاند ، هم درين چند روز با شما ملحق خواهند شد . بهمن زرينقبا گفت : ما خود از آن روز كه از بريهء عرب گدشتيم تا بدين مقام رسيديم ، هيچ خبرى از شاه سرور يمنى نشنيديم و هيچكس برابر ما نرسيده است و كسى ما را هم نديده است و اگر مىآمدند از آن خود مىديدند ، و ليكن ما را كسى معارض نشده است و به مكه رسيديم ، حكم ملك داراب گوش داشتيم و به مكه در نرفتيم . شب رنگ گفت : من از مكه گدشتم ، لشكرى عظيم ديدم مقدار هفتاد هزار مرد كه گرد مكه فرود آمده بودند ، پرسيدم كه اين چه لشكرست ؟ گفتند از آن شاه اسد بن شاه سرور است كه آمدهاند كه نگدارند كه ايرانيان از بريهء عرب بگذرند . تا ما را رسيدن ايشان خود گدشته بودند .
شاه اسد بيمن فرستاده است و لشكر از پدر خواسته كه از جوانب شما را در ميان گيرند و عالم بر شما تنگ گردانند . حاضر وقت خود باشيد كه از عقب لشكر داريد و از برابر نيز خواهند رسيدن . من هم اكنون باز خواهم گشتن كه خورشيد شاه و طهمور [ ث ] را بمدد بشما برسانم ، تا ملك داراب را رسيدن شكستى بر شما واقع نشود .
اين بگفت و زمين بوس كرد و راه مكه در پيش گرفت . هلال عيار اين سخنها را بشنيد ، گفت : جاى ايستادن نيست ، زود بايد رفتن و لشكر بمدد شاه اسد بايد رسانيد . هلال نيز رو بيمن نهاد و شب و روز ميرفت و راه مىكرد . هلال مرد رونده بود چنانك در آن زمان نظير خود نداشت و بطايف اندكى راه مانده بود ، چون بطايف رسيد ، در شهر درآمد ، در طايف دخترى بود از آن شاه نعايم شفاء الملك نام بود . هلال آن دختر را از آمدن لشكر ايران خبر كرد تا در دروازه را و در قلعه را استوار كردند و آب در خندق انداختند . شفاء الملك گفت : اى هلال ، چون بيمن رسى به پدرم شاه نعايم بگوى كه لشكر در طايف نيستند و دشمن بما نزديكترند . لشكرى بدينجانب روانه كن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٣