تفرج كنم و خبرى باز دانم و از آنجا رو بيمن نهم . پس قدم در راه نهاد و رو بطايف كرد . آن سپاه ايران را دو منزل مانده بود كه بطايف رسند كه هلال عيار بديشان رسيد ، ديد كه فرود آمده بودند . و كار راستى جنگ ميكردند . هلال گفت مرا بر دربارگاه اميران مىبايد رفت تا خبرى باز دانم . پس قدم پيش نهاد تا رسيد . بارگاهى عالى ديد زده ، و خلق بسيار گرد بارگاه گرفته . هلال عيار نوعى « 1 » كرد تا خود را بنزديك بارگاه رسانيد . چون پيش آمد ، نگاه كرد ، هشت كرسى زرين و سيمين ديد نهاده ، و هشت سر پهلوان كار ديدهء نبرد آزموده بر كرسيها قرار گرفته . بالا دست همه يك كرسى زرين نهاده و جوانى سرخ چهره ، قباى زربفت در بر كرده ، و دو حلقهء زرين در گوش كرده ، و يك چماقى از سى من طلا بر روى ران نهاده و هفت سر امير ديگر زير دست او نشسته ، هر يكى پهلوانى و نامدارى . هلال عيار را چون نظرش بريشان افتاد ، با خود گفت كه اين قوم ايرانيان عجب مردمان با صلابتاند ! گوييا كه نام اين جوان كه قباى زربفت پوشيده است چيست ؟ خواست كه از كسى سؤال كند ، باز گفت مبادا كه بدانند كه من بيگانهام . درين انديشه بود كه آن جماعت از ناگاه كوچهيى كردند . از ميان اينان جوانى سپاه چهرهيى در رسيد ، دو زنگوله زرين بر ميان بسته ، و گرد راه به روى نشسته ، درآمد و خدمت كرد . آن جوان سرخ چهره گفت :
اى شب رنگ ! از كجا مىآيى و از ملك داراب كجا جدا شدى و چه خبر دارى ؟
مؤلف داستان گويد كه چون شب رنگ عيار اين بشنيد خدمت كرد و گفت : اى پهلوان ، ملك داراب ببابل رسيده است ، من از پيش فريحان بابلى جدا شدهام ، شاه فريحان كار راستى آب و عليق مىكرد تا ملك دارآب از بريهء عرب گذار كند ، مرا به خدمت تو كه بهمن زرينقبايى فرستاد تا خبرى باز دانم كه هيچ از لشكر كسى پيش آمد و جنگى واقع شد يا نه ؟ ملك داراب گفت كه مردانه باشيد و مگداريد كه يمنيان بر شما مسلط شوند كه اينك من در عقب رسيدم و پيش
هامش
( 1 ) - در اصل : هلال عيار هلال نوعى