رسيدند بهمن زرينقبا گفت كه حكم ملك داراب چنين است كه اهل مكه و مدينه [ را ] به هيچ نوعى مضرت و آسيبى نرسانند . شما با ايشان هيچ كار مداريد . اكنون چون به مكه نزديك رسيديم مصلحت در آنست كه راه بگردانيم و از راه بالا عزم طايف كنيم كه ما را هيچ كارى با اهل مكه نيست . شنيدهام كه شاهى در مكه است از فرزندان اسمعيل پيغنبر عليه السلام از خاندان قديم و بزرگ است ، اگر لشكر بدانجا رسد هم به قدر خرابى واقع شود ، ما خود بدانجا نرويم تا اين خرابى واقع نشود و ليكن نامهيى بايد نبشتن و او را ازين حال خبردار كردن . پس نامه نوشتند ، بيت :
بنام آنكه هستى نام ازو يافت * فلك جنبش زمين آرام ازو يافت
دوم نامه از بر من كه بنده و خدمتكار ملك داراب بن بهمنم ، بهمن زرينقبا و ديگر امراى ايران ، به حضرت شاه قيدار كه از نسل پاك اسمعيل پيغامبرى عليه السلام ، بدانك ما بموجب حكم پادشاه ايران ملك داراب عزيمت ملك يمن داريم كه بندگى « 1 » شاه سرور يمنى با ملك داراب سر مخالفت و عداوت دارد ، و شاهزادهء ما را فيروز شاه و فرخزاد بدست دشمنان داده است و گدار ما بملك مكه و مدينه بود ، راه را تغيير كرديم و بجانب طايف رفتيم كه حكم ملك داراب چنين است كه ترا و مملكت ترا به هيچ نوع آسيبى نرسد . چون احوال چنين بود واجب شد بعز عرض رسانيدن تا ترا معلوم شود ، و السلام .
و نامه را مهر كردند و بدست قاصدى دادند و بدان طرف روانه كردند و خود راه طايف در پيش گرفتند و از بالاى مكه بگدشتند . همينكه نامهء بهمن زرينقبا به شاه قيدار رسيد ، مطالعه كردند . شاه قيدار بغايت شادمانه شد و قاصد را خلعت داد و روانه كرد . روز سيوم بود كه لشكر يمن سر كرد ، شاه قيدار را اعلام كردند ، قيدار با رؤساى مكه برنشستند و استقبال كردند . چون رسيدند شاه قيدار شاه اسد را در كنار گرفت و از زحمت راه پرسش كرد . گفت : پدرم ملك سرور اين بنده را به جهت
هامش
( 1 ) - شايد بندگان باشد چنان كه پيش ازين آمده است .