تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
بود ، عليه السلام ، و او را پسرى بود حارث بن قيدار نام . از آمدن لشكر ايران او را خبر كردند كه لشكر پنجاه هزار مرد از بابل گدشتند و رو به مكه دارند و نزديك مكه رسيده‌اند . قيدار چون ازين حال خبردار شد از حال فيروز شاه و فرخ‌زاد و آمدن نامهء ملك داراب معلوم داشت ، بدانست كه لشكر دارابست . ملك قيدار حكم كرد تا پسرش حارث بن قيدار از مكه رو بيمن نهد و شاه سرور يمنى را ازين حال خبردار گرداند . در حال حارث بر جمازه نشست ، و با جمعى از اهل مكه رو بجانب يمن كرد و به اندك فرصتى بيمن رسيد و تا شهر تعز آمد و كوچه و بازار بريد « 1 » تا به ايوان شاه سرور رسيد و بار خواست . حاجبان درگاه از آمدن حارث بن قيدار شاه سرور را اعلام كردند . فرمود كه درآريد ! درآوردند . خدمت كرد و شرايط تعظيم بجاى آورد و دعا و ثنا گفت : شاه سرور گفت كه موجب آمدن بدينجانب چه بود كه سخت بشتاب آمده‌اى ؟ گفت : اى خداوند ، معلوم راى خداوندى باشد كه از جانب ايران پنجاه هزار سوار آهن قبا با هشت امير ايرانى ، همه مبارزان جولانى از بريه عرب بيرون آمدند و عزيمت تخت شاه دارند . چون پدر بنده قيدار را ازين معانى معلوم شد و خود را از هواخواهان و خدمتكاران اين حضرت ميداند ، واجب ديد بندگان شاه را ازين احوال اعلام گردانيدن ؛ از آن جهت اين بنده را به آستان اين حضرت فرستاد . شاه سرور فرمود تا بنشيند و فرمود تا جلاب درآوردند و بدست حارث دادند . پس فرمود تا حارث را خلعتى ملوكانه دادند تا در پوشيد و او را عزت داشتند . پس رو به امراى دولت خود كرد و گفت : اكنون ملك داراب بر ما لشكر فرستاد ، اكنون ما را بجواب ايشان مشغول مىبايد شدن . راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون شاه سرور گفت كه ما را بتدبير لشكر ايران مشغول مىبايد شدن ، شاه سليم كه ملك الامرا بود ، گفت : اى شاه ، ملك داراب داند اين‌قدر كه پنجاه هزار سوار حريف ما نخواهند بودن ،
هامش
( 1 ) - در اصل : بريدند