چون ملك سرور بر تخت نشست و امراى دولت و لشكرى بدين عظيمى را مشاهده كرد شاد شد و گفت : اى امرا و اى بزرگان و اى پهلوانان ! بدانيد كه ما را دشمنى چون ملك داراب ظاهر شد ، بىگمان معلوم است كه لشكرى عظيم بدين طرف خواهد فرستاد و اگر چنانك او نيايد و لشكر نفرستد من خود عزم آن ديار خواهم كرد تا با او حربى بكنم كه او خود را بشناسد و سخنان زياده از حد خود نگويد و طمع از مملكت من قطع كند و داند كه در ملك يمن نيز مردان هستند . امراى يمن و عدن و طايف جمله خدمت كردند كه ما جمله چاكران اين حضرتيم تا جان داريم روى از دشمنان شاه نتابيم و جواب دشمنان شاه بضرب شمشير بگوييم . ملك سرور ازين سخن شادمانى كرد و حكم فرمود تا در خزانه گشودند . مؤلف اين داستان گويد كه شاه سرور فرمود تا در خزانه گشودند ، زر و خلعت و سلاح بر لشكريان قسمت كردند و شب و روز ترتيب لشكر مىكردند تا از طرف ايران چه خبر آيد .
ايشان درين كار راستى بودند و عين الحيات از صورت حال واقف بود و از آن روز كه شب رنگ عيار از جانب ايران آمده بود و جواب برده ، دختر شادمان بود و شب و روز نگران لشكر ايران بود تا ازيشان چه خبر آيد ، مدتى ديگر برين بگدشت .
اما مؤلف اخبار و مقرّر اسرار چنين روايت مىكند كه چون بهمن زرينقبا و قارن جهانسوز با آن هشت سر امير در ملك بابل زمين با شاه فريحان بابلى كار راستى كردند ، از آب و نان و عليق مركبان ، پس فريحان بابلى را وداع كردند و راه برّ در پيش گرفتند و فريحان نيز به كار راستى مشغول شد تا رسيدن ملك داراب ، تا به جهت او نيز تدبير آب و طعام و عليق مركبان كند . چون بهمن زرينقبا با امراى ايران چند منزل قطع كردند به نزديكى مكهء مبارك رسيدند ، اهل باديه پيش رفتند ، و در آن مدت در مكه پادشاهى بود كه او را قيدار ميگفتند از فرزندان اسمعيل پيغنبر « 1 »
هامش
( 1 ) - بجاى : پيغمبر