ملك داراب گفت : چنين است كه تو گفتى . پس نامها را روان كردند و عزم همدان كردند و بسوى عراق عرب لشكرى چون درياى تير و تبر روانه شدند ، و ملك داراب حكم كرد كه واى بر جان كسى كه دست بمال كسى دراز كند و يا نظر بر نامحرمى اندازد . چون لشكر عزم ، عراق كردند ، آن هشت سر امير با پنجاه هزار سوار ايرانى « 1 » در بابل زمين پيش ملك فريحان بابلى كار راستى بر حجاز كردند و قدم در راه نهادند تا كى رسند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون سرور يمنى جواب نامه بدان طريق بجانب ملك داراب فرستاد و الياس بازرگانرا در بند كشيد ، شاه سليم گفت : شاها ، اين مشكل كاريست كه ما را پيش آمده است ، همچون ملك داراب پادشاهى دشمن ما شده است ، على الخصوص كه ما را نه يك دشمنست بلك به علت اين دختر همهء عالم دشمن مااند از مغرب تا مشرق ، چندانك فكر ميكنم يك دوست نمىبينم كه با ما دل راست دارند ، بلك جمله از ما نوميد شدهاند و دشمن جان ما گشته . هم فردا باشد كه از ايران زمين خروش و جوش لشكر برآيد ، لشكر داراب چون مور و ملخ در رسند ، ما را نيز كار راستى لشكر بايد كردن و منتظر حرب مىبايد بود اگر دشمن بجنگ ما بيايند ما را نيز طاقت جنگ ايشان باشد و اهل و عيال يمنيان در سر كار « 2 » ما نرود . شاه سرور يمنى ازين سخن بر هم رفت هرچند كه ميدانست كه شاه سليم راست ميگويد . روى در امراى دولت خود كرد و گفت : اى جوانان و اى امراى دولت من ! اكنون روز مردى و پهلوانيست ، وقت اظهار شجاعتست ، گرفتم كه با زنگيان حرب نكرديد كه از جنس شما نبودند ، با ايرانيان خود مىتوانيد كوشيد و ملك و مال خود را از بلاى شمشير خلاص كردن ، هركسى از بهر خان و مان و اهل و عيال و ناموس خود مىبايد كوشيد تا ناموس ما قايم باشد .
شاه سرور يمنى را پنج پسر حاضر بودند با چهل سر از امراى يمن و طايف
هامش
( 1 ) - در اصل : ايرانى كه .
( 2 ) - در اصل : سروكار .