بملك يمن رفته است بعشق عين الحيات ، دختر شاه سرور يمنى ؛ او را گرفتهاند و بملك زنگبار فرستادهاند ، به خون هورنگ زنگى بدست كورنگ زنگى سپردهاند . ملك داراب لشكرى گران جمع كرده است و بسوى يمن ميروند و ما را مقدمهء سپاه نام زد كرده است و او نيز در عقب ميرسد . فرخان گفت : چندين شاهزاده در آرزوى اين دختر مىسوزند و ملك سرور پادشاه عظيم است و چند فرزند جوان و پهلوان دارد و لشكر غلبه و مملكت آبادان دارد ، تا ولايت يمن را مسخر كردن بسيارى زحمت خواهد رسيد مگر بدولت ملك داراب آسان شود . ايشان درين سخن بودند كه حاجبى درآمد كه شبرنگ عيار كه به جانب يمن رفته بود اكنون از ملك يمن مىآيد ، اكنون بر درست و بار ميطلبد . بهمن زرينقبا گفت كه درآيد . شب رنگ را درآوردند ، اميران جمله حاضر بودند . شب رنگ چون درآمد خدمت كرد . بهمن زرينقبا گفت : اى شب رنگ از ملك يمن مىآيى ؟ گفت : بلى ! گفت : چه خبر دارى ؟ ملك سرور با ما سر جنگ دارد يا نه ؟ شب رنگ گفت : سرور يمنى پادشاه عظيم است و بغايت متكبرست ؛ چون نامهء ملك داراب را بخواند ، قهر كرد و نامه را بدريد . وزيرى داشت كه اول بازرگان بوده است كه با شاهزاده در آن ملك رفته بود ، حكم كشتن او كرد و بسيارى سخنهاى بد گفت ، و الماس نامهيى نوشت و به من داد . ملك اول قصد كشتن من كرد ، خداى تعالى راست آورد كه زنده از آن ملك بيرون آمدم .
راوى اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه چون بهمن زرينقبا اين حكايتها از شب رنگ عيار بشنيد دانست كه كار مشكل پيش آمده است ، رو بشبرنگ كرد و گفت : اى پهلوان ، اكنون زود باش و ملك داراب را ازين احوالها خبردار گردان كه با لشكر عظيم بيايد كه ما رفتيم . آن روز و آن شب آنجا بودند .
روز ديگر شب رنگ راه ملك عراق در پيش گرفت و بهمن زرينقبا با فرخان همدانى گفت كه حكم ملك داراب چنين است كه تو نيز لشكر گران بردارى و با ما بيايى .
فرخان گفت : بندگى كنم . او نيز با ده هزار مرد از ملك همدان با بهمن زرينقبا و قارن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٦١