تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
جهانسوز و اردشير ايرانى و ايرانشاه و عبد الخالق و شيرافگن و شه مرد ايرانى ، اين هشت امير با پنجاه هزار سوار عزم آب دجله كردند ، و از آب دجله بگدشتند و رو ببابل نهادند . فريحان بابلى از آمدن لشكر ايران زمين خبردار شد ، استقبال فرمود و ايشانرا بتعظيم تمام در شهر درآورد و خدمتى نيكو بجاى آورد . ايشان بكارسازى مشغول شدند . فريحان گفت : شما را عليق و زوادهء راه ازينجا تدبير مىبايد كردن كه راه بدست و در راه آبادانى ديگر نيست ؛ ايشان به كار راستى مشغول شدند . از آن جانب چون شب رنگ از همدان رو بعراق نهاد ، ملك داراب حور پيكر را خواهر فيروز شاه با مادرش گهرتاج در ايران شهر گداشته بود ، و خود از شهر بيرون آمده بود و بعراق رسيده ، كه شب رنگ در ملك عراق به دو رسيد و نامهء شاه سرور يمنى به دو رسانيد . ملك داراب گفت : اى شب رنگ : شاه سرور يمنى را چگونه ديدى ؟ شب رنگ آنچه ديده بود و شنيده جمله را تقرير كرد ، بعد از آن نامهء سرور يمنى را بيرون آورد و به دو داد تا مطالعه كند ، نوشته بود : بعد از حمد و ثناى بارى سبحانه و تعالى درود بر رسولان او . از بر من كه شاه سرور يمنىام به نزديك تو كه ملك داراب بن بهمنى ؛ بدانكه پسر تو فيروز شاه بدين ولايت آمد با فرخ‌زاد بهم ، ما خود در ابتدا ندانستيم كه او كيست ، او خود گفت كه من غلام خواجه الياس بازرگانم ، هم بمعاونت من كارى چند كرد ما نيز او را عزتى تمام داشتيم ، و در سراى خود از براى او جايگاه و مقام مقرر كرديم ، تا عاقبت در سراى من خيانت كرد و چند تن از غلامان من بكشت ، او را بدزدى گرفتم و در بند كشيدم ، لشكر زنگبار بسوى من آمدند و خونى خود طلب ميكردند ، چون خونى او بود از بهر يك وجود نتوانستم كه مملكت خود را خراب گردانم ، او را بزنگيان دادم كه بملك زنگبار بردند ؛ اگرت پسر مىبايد برو بولايت زنگبار كه فرزندت آنجاست ، ازيشان طلب‌دار ، و اگرت هواى جنگ ماست ، اگر مردى دارى بسم اللّه ، بيا كه ما ايستاده‌ايم ! بيت :