تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه از آن طرف ملك داراب حكم فرمود تا از اطراف مملكت لشكرها جمع شدند و هر روز جمعى مىآمدند تا فوج فوج و گروه گروه مىآمدند . ملك داراب گفت : اگر ما جملهء لشكر ايران را جمع كنيم بسيار روزگار بايد تا همه لشكر جمع شوند ، ما را دو برادرزاده هست يكى كرمانشاه در اصطرخ پارس پادشاهست ، يكى ديگر مظفر شاه است [ كه ] با لشكر گران در هيرمند و آذربايجان پادشاهست ؛ ايشانرا با خود نمىبريم ، حاليا ما با لشكر و سپاهى كه حاضرند با اين چهل سر امير ايرانى ، با صد و پنجاه هزار سوار برويم و اگر احتياجى باشد ديگر طلب داريم . پس بفرمود تا لشكرها جمع شوند و كار راستى تمام بكنند . ملك داراب گفت : مرا معلومست كه سرور يمنى پادشاه متكبرست و ما را بسوى يمن مىبايد رفت اما ما را پيش از آنكه ما متوجه ملك يمن شويم از امراى لشكر ما چند سر امير با لشكر گران مقدمهء لشكر روانه سازيم ، و خود در عقب روانه شويم . طيطوس حكيم گفت كه مصلحت درينست . بعد از آن بفرمود تا بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين‌كلاه و قارن جهانسوز و اردشير ايرانى و ايرانشاه ايرانى و عبد الخالق ايرانى و شيرافگن ايرانى و شهمرد ايرانى ، اين هفت سر امير با چهل هزار مرد پيش رو لشكر باشند ، و از راه همدان از پاىتخت فرخان همدانى ، عزم بابل زمين كنند ، و از آنجا رو بجانب يمن كنند اما به شرطى كه مكه و مدينه را هيچ زحمت ندهند . تا ملك بابل تعلق بملك داراب داشت ، و از مكه و مدينه تعلق به سرور يمنى داشت . پس روز نيكو اختيار كردند و اين هفت سر امير ايرانى با چهل هزار سوار عزم راه كردند . منزل به منزل ميرفتند تا از عراق بگدشتند و رو بهمدان نهادند . ملك فرخان همدانى را از آمدن لشكر ملك داراب خبر شد ، استقبال كرد و آن هفت سر امير را جمله در كنار گرفت و در ملك همدان درآورد و خدمتى بواجب كرد و از احوال ملك داراب بپرسيد . بهمن زرين‌قبا گفت : شاه‌زاده فيروز شاه پسر ملك داراب