شاه سرور يمنى چون بر مضمون مكتوب اطلاع يافت و اين الماسنامه را استماع كرد ، و اين كلمات فتنهانگيز را بشنيد چون ديگ بر سر آتش در جوش آمد و رنگش از غيرت متغير شد ، و دست فراز كرد و نامهء ملك داراب را بستد و بدريد ، و نعره بر شبرنگ زد كه داراب كه باشد كه چنين نامه بر من تواند نبشتن ؟ اگر عزم ولايت من كند ، لشكر بكشم چندان جنگ بكنم كه از آن قوم يكى جان بدر نبرند .
پس رو بطيفور وزير كرد و گفت : درين كار چه مصلحت مىبينى ؟ طيفور گفت : اين كار عظيم با خطرست ، گناه الياس بازرگانراست كه درين ملك فيروز شاه را درآورد و گفت غلام منست ، او را جزا بايد داد تا ديگر كسى در حضور پادشاهان دروغى چنين نگويد . ملك سرور گفت : راست ميگويى ؛ در حال بفرمود تا الياس را از مسند وزارت به زير كشيدند و ببستند و بر سر پاى نشاندند و فرمود تا جلاد درآمد ، شاه سرور گفت كه سر اين بازرگان دروغ گوى را بينداز تا ديگر هيچكس در حضرت پادشاهان دروغ نگويد و پادشاهزادگانرا برسم غلامان نياورد . چون الياس را بر سر پا نشاندند تا هلاك كنند ، شبرنگ عيار بخنديد ، چنانك آواز خندهء شبرنگ به گوش ملك سرور رسيد ، نگاه كرد و نعره بر شبرنگ زد كه بچه سبب در بارگاه من مىخندى ؟ گفت :
چون نخندم ؟ يكى آنكه نامهء پادشاهانرا مىدرى ، چنين شرط نيست ، على الخصوص نامهء ملك داراب را ؛ و ديگر آنكه مىبايد كه اول جواب من بگويى ، بهر نوعى كه خاطرت خواهد تا من بروم و آنگاه هر گناه كارى را سياست فرمودن . گناه كار خود جايى نميرود . شاه سليم گفت : راست ميگويد و ديگر آنك تو با او شرط كردهاى كه هفت گناه ازو در گذارى ، ترا حاليا دشمنى چون ملك داراب پيدا شده است كه بهيبت و عظمت و شوكت و لشكر او هيچ پادشاهى نيست ؛ اول تدبير او كنيم و جواب او بگوييم آنگاه به كار ديگر پردازيم . ملك سرور حكم فرمود تا الياس بازرگانرا بند كردند ، و جواب نامه آنچه ملك سرور گفت بنوشتند و بدست شبرنگ دادند .
شب رنگ عيار در حال باز گرديد و راه ايران در پيش گرفت تا كى رسد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٥٩