تو مىآمده است بقتل آورده ، و تو اول ايشانرا نيكو عزت داشتهاى و در بارگاه خود جاى دادهاى و به آخر به اندك حركتى هر دو را گرفتهاى و در ميان بازار سر برهنه كشان كردهاى ، و بر سر پا نشاندهاى ، و حكم قتل فرمودهاى تا شاه سليم شفاعت كرده ، ايشان را گرسنه و تشنه در بند فرمودى كشيدن و چون خونيان و دزدان در زندان كردهاى و بدان نيز راضى نشدى ؛ از ملك زنگبار لشكر سى هزار مرد زنگى بخواستن خون بيايند ، فرزند دلبند مرا با فرخزاد بدان جماعت زنگيان آدمىخوار بدهى تا ايشان او را آنجا هلاك گردانند ؛ چنين كارها در حق من كردهاى . ترا اين قدر معلوم نيست كه از روزگار قديم در عالم پادشاهى در خاندان ماست ، وجد و آباى تو خراج گزار « 1 » جدّان ما بودهاند و كمتر غلامى از آن من با تو همسرند ؟ مرا در عالم به غير از آن يك پسر نباشد ، و در مملكت تو به جهت تو اين همه كارها بكند ، و تو بعذر خواهى او را بدشمنان سپارى كه چون اسيران بملك زنگبار برند ! با وجود اين همه بدى كه از تو در وجود آمده است ميخواهى كه از سر جرم تو در گذرم مىبايد كه عزم زنگبار كنى و آن دو جوان مرا از بند و بلاى زنگيان خلاص گردانى و دختر خود را عين الحيات به دو دهى ، و او را تربيت كرده بجانب ما فرستى ، و اگر درين كار تقصير كنى بيزدان پاك و بدارندهء آسمان و زمين كه لشكر بكشم ، اول بملك يمن بيايم ، و مملكت ترا خشت بر سر خشت نگذارم ، و زن و فرزند اهل يمن را بقتل آورم ، و فرزندانت را جمله به زير تيغ درآرم . كارى با تو و لشكر تو بكنم كه تا دامن قيامت در مجالس اكابر از آن باز گويند كه بزرگان گفتهاند ، بيت :
ستيزه بجايى رساند سخن * كه ويران كند خاندان كهن
* * *
آفرين خداى بر شخصى * كو عنان در كف جنون ننهد
حد خود را شناسد و آنگه * پاى از حد خود برون ننهد
هامش
( 1 ) - در اصل گذار .