ملك داراب بن ملك بهمن . حجاب برخاستند و در ايوان پادشاه درآمدند و ملك سرور را از آمدن قاصد خبر كردند ، كه از پاىتخت ملك داراب قاصدى آمده است و بار ميطلبد . شاه سرور را عجب آمد ، فرمود تا درآرند . الياس بازرگان با خود گفت كه ملك داراب را از حال فرزندش خبر شده است . پرده برداشتند و شبرنگ عيار را ببارگاه درآوردند ، ايوانى ديد تا كيوان كشيده و عظيم آراسته ، چهل امير معتبر در پاى تخت قرار گرفته ، و تختى از زر سرخ نهاده ؛ پنج جوان ماهرو در پاى تخت پدر قرار گرفته ، پادشاهى با عظمت و تكبر هرچه تمامتر بر سر تخت نشسته ، و دو وزير عاقل دانا بر طرفين قرار گرفته . شب رنگ عيار خدمت كرد و زمين ببوسيد و دعاى جان شاه سرور بجاى آورد . پس نامهء ملك داراب را بوسه كرد و بدست شاه سرور داد . سرور يمنى بدست طيفور وزير داد ، طيفور بدست دبير داد ، دبير بوسه كرد و بر پاى خاست و گفت : اى خداوند ، چنان بخوانم كه خلايق بشنوند يا نه ؟ ملك سرور گفت : چنان بخوان كه اهل مجلس تمام بشنوند . ابتدا كرد ، نوشته بود :
بسم اللّه الملك المنان ، اول نامه بنام خداوندى كه عالم آفريد و زمين گستريد ، روزى دهندهء مور و مارست و خداوند انس و جانست . دوم نامه درود بر انبياى مرسل كه آراستهاند به لباس نبوت ، و پيراستهاند به تاج رسالت . سيوم نامه از بر من كه ملك داراب بن ملك بهمن بن فيروز شاه بن جمشيد شاهم بنزديك تو كه شاه سرور يمنيى ، پادشاه ملك يمن و طايف و عدنى ، معلوم باشد شاه يمن را كه فرزندى از آن ما نور ديدهء دولت بود ، با جوانى كه پهلوانزادهء پاىتخت منست ، فرخزاد بن پيل زور بن پيلتن است ، از نسل رستم زال زر ، مگر در ملك تو غريب افتادهاند ، و نام خود را گردانيده و بسيار كارها از بهر تو كردهاند ، و فرزند دلبند من قلعهء جميله را گرفته ، و قطير و قاطر را بسته به خدمت تو آورده ، و لشكر كشمير را شكسته ، و پيروز و ميسرهء زنگى را كشته ، و هورنگ پسر كورنگ زنگى كه بجنگ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٥٧