بود ؛ سياوش نقاش از راه رسيده است و ديگر آنكه ما را كسى مىبايد كه از سياوش روندهتر باشد كه بسيار راهى در پيش است . پهلوان پيل زور خدمت كرد و گفت :
اين بنده را عيارى هست و بغايت چست و چابك است ، و اين كار بدست او برمىآيد .
گفتند زودتر او را حاضر گردان . پيل زور بفرمود تا شبرنگ را طلب كردند ، شخصى درآمد سياه چرده ، قبايى از نمد سرخ پوشيده ، و كلاهى نمد سرخ بر سر ، و دو خنجر از دو طرف بر ميان بسته ، و كمندى در آويخته ؛ زمين خدمت ببوسيد . پيل زور گفت :
اين نامه بجانب يمن مىبايد بردن ، بپاىتخت ملك سرور يمنى ، و جواب آن به زودى باز آوردن ، و ما را بدين كار به حضرت ملك داراب سرفراز كردن . شبرنگ خدمت كرد و گفت : بندگى كنم و آنچه وظيفهء خدمتست بتقديم رسانم ، بدولت ملك داراب اميد دارم كه اين زود ساخته شود . ملك داراب بفرمود تا هزار دينار زر سرخ به جهت خرجى راه به دو دادند . شب رنگ در حال از بارگاه بيرون آمد و راه ملك يمن در پيش گرفت .
رفتن شبرنگ عيار بملك يمن و نامه بردن .
راوى گويد كه چون شبرنگ از پيش ملك داراب بيرون آمد و رو به راه يمن نهاد ، شب و روز ميرفت تا بملك همدان رسيد ، پادشاهى در ملك همدان بود با لشكر بسيار و بس معظم كه او را فرخان همدانى گفتندى . شب رنگ پيش او بيامد و سلام كرد و خدمت نمود ، و سلام ملك داراب را به دو برسانيد و آنچه رفته [ بود ] جمله تقرير كرد ، و به زودى از آنجا گذار كرد و رو ببابل نهاد و از كوه بيستون بگدشت و بر كنار دجله رسيد ، و از آب دجله و فرات بگدشت . پادشاهى بود در بابل فريحان نام ، سلام ملك داراب با او نيز رسانيد ، و از آنجا رو به مكه نهاد و از آنجا رو بطايف كرد ، و از آنجا گدار كرد ، بملك يمن رسيد ، شهر به شهر تا بملك تعز رسيد .
شهرى ديد بغايت بزرگ و غلبه ؛ درآمد ، كوچه و بازار گذار كرد ، تا بر در ايوان شاه سرور رسيد ، دست برداشت و گفت : قاصدم ، از ملك ايران از پاىتخت