پيل روز نيز گريان شد . خبر در حرم افتاد ، گهرتاج ازين احوال باخبر شد ، دست در روى خود زد و موى خود را برميكند و كنيزكان و خدمتكاران فغان برداشتند .
ملك داراب برخاست و در حرم اندرون آمد و غوغا در حرم افتاد . جملهء امراى ايران فغان برآوردند و گريان شدند . گهرتاج مادر فيروز شاه چون ملك داراب را بديد برخاست و در پاى ملك داراب افتاد و گفت : شاها زينهار ! احوال فرزندم چيست ؟
و آن جان نازنين « 1 » كه بنازش پرورده بودم در بند زنگيان چون تواند بود ؟ از براى خدايرا كه بفريادم برس ! ملك داراب نيز بگريست و زارى كرد . اهل شهر خبردار شدند ، غوغا برآوردند . گريه و تضرع در شهر افتاد . آن روز و آن شب بدين طريق بسر بردند . چون روز ديگر خورشيد منور از درياى اخضر طالع شد ، و عالم را بنور خود منور گردانيد ، بيت
چو خورشيد برزد سر از برج هور * جهان گشت روشن بسان بلور
ملك داراب از حرم بر سر تخت برآمد ، گريان و نالان و نوحهكنان ، و مردم را بار داد . امرا و وزراى حضرت جمله حاضر شدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند و همه سر در پيش انداختند و خاموش شدند تا شاه چه فرمايد . بعد از ساعتى ملك داراب سر برآورد و روى به امراى تخت كرد و گفت : از زمان جمشيد شاه تا اكنون دولت در خاندان آل عجم بوده است ، و هميشه از ممالك عالم مال و خراج بخاندان ما رسانيدهاند ، و جمله مطيع امر ما بودهاند ، دايم بملك و مال و لشكر ما زيادت بودهايم ، و اكنون [ از ] من بقوتتر و صاحب شوكتتر پادشاهى در جهان كجاست ؟
كمترين خدمتكاران من همچون سرور يمنى است ؛ روا باشد كه مرا در عالم يك فرزند باشد كه عالم روشن بديدار او مىبينم و جهان از بهر او ميخواهم ، سرور يمنى با من تكبر كند و دختر به فرزند من ندهد و پسر من اين همه كار از بهر او بكند او در عوض فرزند مرا و پهلوانزادهء پاىتخت مرا بسته و خسته بزنگيان دهد
هامش
( 1 ) - در اصل نازنين را