بر چهره نشسته ، پرسيد كه شما چه كسانيد ؟ ما احوال خود باز گفتيم كه ما دو جوانرا طلب كاريم . يكى شاهزادهء مملكت ايران ، فيروز شاه نوجوان و يكى ديگر پهلوانزادهء ايران فرخزاد پهلوان . آن دختر چون اين بشنيد آب در ديده آورد و بسيارى بگريست و گفت : اين دو جوان كه شما مىپرسيد درين ملك آمدند و بسيار كارهاى بزرگ از دست ايشان برآمد و قلعهء جميله را گرفتند ، و دو غلام بر پدرم ياغى شده بودند ايشانرا بسته پيش پدرم آوردند ، و لشكر هفتاد هزار مرد از كشمير پادشاهزادهء كشمير شاه روز نام پسر شاه بهرام كشميرى با سى هزار مرد زنگى ، دو پهلوان با ايشان ميسره و پيروز نام ، بطلب من آمده بود ، آن دو برادر زنگى را هلاك كردند ، و لشكر را بشكستند و از ملك زنگبار هورنگ زنگى پسر كورنگ زنگى را هلاك كردند ، و لشكر [ زنگبار ] را بشكستند . بسيار كارهاى نيكو كرد [ ند ] و هيچ نام و نشان خود نگفت [ ند ] ؛ گناهى ازيشان در وجود آمد ، پدرم ايشانرا بگرفت و بر سر پاى بنشاند تا هلاك كند ، شاه سليم شفاعت كرد ، و ايشانرا در بند كردند ، تا از ملك زنگبار كورنگ بطلب خون پسرش هورنگ با سى هزار مرد زنگبارى بملك يمن آمدند و بسيارى خرابى كردند . پدرم حريف ايشان نبود ، مال بسيار بايشان داد و آن دو جوانرا كه در بند بودند بر سر اشتر نشاندند ، سر و پا برهنه بدان زنگيان دادند ، و آن زنگيان ايشانرا بردند بزنگبار و در جزيرهء فور در بند كردند ، بدست صعلوك زندانبان سپردند . بازرگان من كه از آن ولايت آمده بود ، پيش من خبر آورد . اكنون او در ملك در بندست .
چون اين خبر را بشنيدم من هم از آن موضع باز گشتم تا اعلام شاه گردانم ، و بهروز به طرف زنگبار رفت تا از شاهزاده فيروز شاه و فرخزاد خبرى باز داند . اكنون احوال چنين است ، باقى شاه ايران حاكم است !
اما روايان اخبار چنين روايت ميكنند كه چون ملك داراب از سياوش نقاش اين خبرها را بشنيد آه از جانش برآمد و آب از ديدگان روان كرد و پهلوان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٥٣