9 لشكر فرستادن ملك داراب بسوى يمن
آمديم بر سر حكايت سياوش نقاش و رفتن او پيش ملك داراب و خبر بردن .
مؤلف گويد كه در آن روز كه بهروز عيار از شهر تعزّ از سياوش نقاش جدا افتاد و رو بملك زنگبار كرد ، و سياوش بسوى ايرانشهر روانه گرديد ، شب و روز راه ميكرد و دشت و صحرا و كوه ميبريد تا بعد از مدتى مديد بپايتخت ملك داراب رسيد . حاجبان و خدمتكاران ايوان پيش رفتند و سياوش نقاش را پرسش كردند و از حال شاهزاده فيروز شاه خبر پرسيدند . سياوش گفت : ملك داراب را خبر كنيد از آمدن من ، تا هر حالى كه باشد آنجا عرضه دارم . حاجبان در اندرون بارگاه درآمدند و از آمدن سياوش نقاش ملك داراب را خبر كردند . ملك داراب بغايت شادمانه شد ، فرمود كه هرچه زودتر درآريد تا بنگرم از آن غريب من چه خبر آورده است .
پهلوان پيلزور بن پيل تن در صحبت شاه بود ، و امراى ايران چهل سر امرا حاضر بودند . مثل بهمن زرينكلاه و بهمن زرينقبا [ و ] قارن جهانگير و قارن جهانسوز [ و ] ايرانشاه ايرانى و گودرز ايرانى [ و ] قهار ايرانى [ و ] قهرمهء ايرانى [ و ] خورشيد شاه