ايرانى [ و ] جمشيد شاه ايرانى [ و ] پيل افگن ايرانى [ و ] شيرافگن ايرانى [ و ] تور ايرانى [ و ] طهماسب ايرانى [ و ] طهمور [ ث ] ايرانى [ و ] اردشير ايرانى [ و ] مردافگن ايرانى [ و ] بهرام ايرانى [ و ] سام ايرانى [ و ] سالار ايرانى [ و ] شه مرد ايرانى [ و ] مهروى ايرانى [ و ] عبد الخالق ايرانى [ و ] پلنگ افگن ايرانى [ و ] فرخ ايرانى [ و ] فرهاد ايرانى و دو وزير خردمند عاقل و كافى و كاردان چون طيطوس حكيم و روشن راى وزير از يمين و يسار تخت قرار گرفته ، و حاجبان و مقربان دست بر دست گرفته و بر پاى ايستاده ، كه پرده برداشتند و سياوش نقاش را درآوردند . گرد راه بر روى او نشسته ، و از زحمت سفر ضعيف شده . خدمت كرد و زمين عبوديت ببوسيد ، و شرايط ادب بتقديم رسانيد ، و دعاى جان درازى ملك داراب بواجب هرچه تمامتر بجاى آورد . پس در برابر تخت شاه بايستاد و سر در برافگند تا ملك داراب پرسيد كه اى جوانمرد از كجا مىآيى ، و از بهروز عيار از كجا جدا شدى ، و از فيروز شاه و فرخزاد چه خبر دارى ؟ طيطوس حكيم گفت : اى آزاده مرد ، اخبار باز گوى .
سياوش باز خدمت كرد و گفت : شاه جهان را بقا باد در پادشاهى و كامرانى ! و گفت : اين بنده با بهروز عيار از حضرت متوجه ملك يمن شديم ، در راه بقلعهء خالد آباد « 1 » رسيديم و در آن قلعه سرداريست نام او قاهر شاه در شكارگاه بما باز خورد و از ما پرسيد كه شما چه كسانيد ؟ ما حال خود با وى بگفتيم ، او آب در ديده بگردانيد و گفت : ايشان پيش من بودند ، و اين قلعه را به جهت من ايشان گرفتهاند ، و دختر عم مرا سمن بوى ، به جهت من خواستند ، و عشق شاه خوبان داشت ، با من بگفتند . برادر من قادر شاه نام با ايشان برفت ، بملك يمن ، بپاىتخت ملك سرور يمنى ، گمان ما محقق شد كه ايشان بيمن رفتهاند . اما از آنجا عزم ملك يمن كرديم ، و نشان پرسان بملك يمن رسيديم ، تا شهر تعز كه دار الملك سرورست ، رسيديم .
چون به نزديكى شهر تعز رسيديم ، جماعتى سوارانرا ديديم كه شكار ميكردند ، و يكى ازيشان شاه خوبان عين الحيات دختر شاه سرور بود . چون ما را ديد اثر غربت
هامش
( 1 ) - ظ : خرم آباد