و نعره بر آن قوم زد كه اى مدبران ! اين مركب را كجا مىبريد و صاحبش بكجاست ؟ ايشان حمله بر فرخزاد كردند . فرخزاد دست به تيغ كرد و بريشان حمله كرد و چندى را ازيشان هلاك كرد . باقى بگريختند و آن مركب را گداشتند .
فرخزاد دست فراز كرد و عنان مركب فيروز شاه را بگرفت ، و در آن حوالى فيروز شاه بجنگ مشغول بود ، چون يكى كشته شدى آن قوم بيكبار نعره زدندى ، زلزله در آن بيشه افتادى تا قرب پنج شش فرسنگ آواز برفتى .
فرخزاد چند نوبت آن غوغا بشنيد ، رو بدان جانب نهاد . با خود گفت همانا كه فيروز شاه را در ميان گرفتهاند ؛ او را مددى كنم . چون نزديك جنگگاه « 1 » رسيد و آن حال را مشاهده كرد ، او نيز حمله كرد و تيغ در آن قوم نهاد . فيروز شاه چون مركب خود را ديد شاد شد پيش رفت و عنان مركب را بگرفت و سوار شد و هر دو در آن قوم افتادند و بسيارى ازيشان بكشتند و آن قوم را هزيمت كردند .
بهروز عيار از درخت به زير آمد و آنچه بر سر او رفته بود با فرخزاد حكايت كرد .
فرخزاد بهروز را در پس اسب خود بنشاند و از آنجا رو بلشكرگاه نهادند تا شب بلشكرگاه رسيدند . امراى زنگبار پيش آمدند . فيروز شاه آنچه رفته بود با ايشان بگفت و آن شب آنجا بسر بردند .
روز ديگر فيروز شاه و فرخزاد و بهروز با امراى زنگبار ، طبل زنگى و طال زنگى و حمدونهء زنگى و ميمون زنگى و طول زنگى و طور زنگى سواره شدند و رو در آن بيشه نهادند تا بدان دير رسيدند . فيروز شاه حكم كرد تا آن دير را خراب كردند و آن آتشكده را بكشتند و آن روز بدين كار مشغول بودند و شب آنجا بسر بردند . ديگر روز عزم راه كردند و چند روز در آن بيشه مىرفتند . بعد از يك هفته از آن بيشه بيرون آمدند و بسيارى از آن قوم هلاك كردند تا عاقبت از آن بيشه دور شدند ؛ در آن شب نيز در كنار آن بيشه بسر بردند ، روز ديگر سوار شدند با امراى زنگبار و سى هزار مرد زنگى نامدار و رو بملك يمن نهادند تا كى رسند .
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه