تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
گفت ، اى دريغا كه اين طايفه مركبم را بردند ، اين زمان كجا توان جستن ؟ كار ما مشكل شد ! فيروز شاه و بهروز عيار در آن بيشه قدم نهادند و پياده ميرفتند و از آن قوم هر كه پيش مىآمد فيروز شاه او را ميكشت و پيش ميرفت تا ميان بيشه رسيد . بقرب سه چهار هزار از آن قوم برابر فيروز شاه پيدا شدند و فيروز شاه را در ميان گرفتند و بر شاه‌زاده حمله كردند ، گرد فيروز شاه برآمدند . به‌روز عيار « 1 » چون چنان ديد بترسيد ، درختى ديد بغاية بلند ، بر آن درخت برآمد و از بالا نظر ميكرد . به‌روز بر بالاى درخت و فيروز شاه در ميان آن قوم افتاده بود و ازيشان هلاك مىكرد و مرد بر مردمى انداخت تا كار از حد در گدشت . با خود گفت كه اين قوم از عدد بيرونند هرچند كه بيشتر ميكشم زيادت ميشوند . هر نوبت كه فيروز شاه حمله ميكرد يكى ازيشان هلاك ميگردانيد و ايشان نعره ميزدند ، از بيشه هزار هزار بيرون مىآمدند . تا چندان گرد شدند كه صفت نتوان كردن . فيروز شاه از كشتن ايشان عاجز شد . بعضى از آن قوم رو بدان درخت نهادند كه بهروز بر آن بالا بود ، تا او را به زير آورند . به‌روز نعره‌يى زد كه اى شاه‌زاده حاضر من باش كه قصد من دارند ! فيروز شاه پشت بر درخت كرد و هركه پيش آمدى بضرب تيغ هلاك ميكرد تا كار بجايى رسيد كه گرسنگى و تشنگى بر فيروز شاه غالب شد و دست و بازوى او از كار فرو ماند و بازوش در خواب رفت . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف فرخ‌زاد در آن بيشه سرگردان مىگرديد و از آن قوم هلاك مىكرد . غوغايى ديد كه برآمد ، در ميان بيشه نگاه كرد ديد كه بقرب صد كس مىآمدند و مركبى را در ميان گرفته بودند و چند كس در عنان مركب آويخته بودند و آن مركب را مىآوردند . فرخ‌زاد نيك نگاه كرد مركب فيروز شاه را ديد بشناخت ، گفت آه ! دريغا ! مگر شاه‌زاده [ را ] بلايى رسيد كه مركبش را بدين طريق مىآرند . فرخ‌زاد مركب پيش راند
هامش
( 1 ) - در اصل فيروز شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 249 | مولانا محمد بن احمد بيغمى