تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
به‌روز فهم نمىكرد ، كه ايشان چه ميگويند و چون چند نوبت مكرر كردند و او التفات بسخن ايشان نمىكرد ، ايشان با پير گفتند كه قبول نمىكند او را به آتش قربان مىبايد كردن . پس در گرد او درآمدند و بهروز را برداشتند و بر زمين زدند و آن پير بيامد و بر سينهء به‌روز بنشست و آن دهره را بر حلق او بماليد تا سر او را از تن جدا كند . به‌روز در زير دست آن پير سياه روى بر حق سبحانه و تعالى بناليد و گفت الها ، پروردگارا ! به عظمت و قدرتت كه بفرياد اين ضعيف بيچاره برس و مرا از دست اين ظالمان ستمكار خلاص گردان كه به غير از تو فريادرسى ندارم . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه در آن دم كه آن پير بر سينهء به‌روز عيار بنشست كه تا سر او را ببرد و او در زير آن پير مناجات ميكرد ، دعاى به‌روز بر هدف اجابت پيوست . فيروز شاه با تيغ كشيده در رسيد ، و آن دير را بديد كه دودى عظيم از آنجا برمىآمد . فيروز شاه از مركب فرود آمد با آن تيغ كشيده قدم در آن دير نهاد و آن آتش‌كده را ديد و آن جماعت را ديد كه يكى را انداخته‌اند و پيرى با ريشى بزرگ و چشمهاى ازرق و دهانى چون خندق و بينى بزرگ و سرى چون گنبدى و دستها چون چنار و انگشتها چون خيار و ناخنها دراز و دهره‌يى در دست گرفته و بر حلق شخصى نهاده و آن شخص در زير او مىناليد . فيروز شاه يك نعره بر آن پيرك زد چنانك آن دير و آن جماعت از آن نعره بلرزيدند و آن پير از سينهء به‌روز برجست و نگاه كرد . جوانى را ديد ماه رخسار با تيغ كشيده ايستاده . فيروز شاه نگاه كرد بهروز عيار را ديد بسته‌اند و انداخته . بهروز گفت : اى شاه‌زاده ، اگر يك دمى ديگر ديرتر مىآمدى مرا هلاك كرده بودند . شاه‌زاده فيروز شاه تيغ در آن قوم نهاد ، اول آن پير را بكشت و آنگاه از آن قوم چندى را بكشت . ديگران از پيش او گريختند و از آن دير بيرون آمدند و بر در دير و مركب فيروز شاه ايستاده بود بر نشستند و برفتند . فيروز شاه از يمين و يسار نگاه كرد كسى را نديد ، پيش رفت و بهروز عيار را از بند بگشود . و از دير بيرون آمد . مركب پيدا نبود . فيروز شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 248 | مولانا محمد بن احمد بيغمى