تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
كه آن قوم نعرها ميزدند و آن لشكريان حاضر مىبودند . هيچكس را از ترس خواب نمىبرد . اما در ميان آن قوم ده وجود در كمين اين سه وجود سفيدپوست بودند . چون يك زمان بگدشت به‌روز عيار آمد كه دست به آبى برد ، چون از بارگاه بيرون آمد فيروز شاه گفت : حاضر وقت خود باش و از لشكرگاه دور مشو ! به‌روز چون بيرون آمد قدمى چند بنهاد و آنگاه بنشست تا استراحتى كند ، آن ده زنگى آدمىخوار برو ريختند و او را در ربودند و راه بيشه در پيش گرفتند . به‌روز چون خود را اسير آن جماعت ديد آواز برآورد كه اى شاه‌زاده بفريادم رس كه مرا بردند ! آواز به‌روز به گوش فيروز شاه و فرخ‌زاد رسيد ، هر دو از جاى برجستند و شمشير حمايل كردند و از بارگاه بيرون آمدند . فيروز شاه از يمين و يسار گوش داشت ، آواز بهروز را از برابر بشنيد كه نعره ميزد . فيروز شاه پاى در مركب درآورد ، گفت : اى برادر من رفتم . اين بگفت و روانه شد . فرخ‌زاد از عقب شاه‌زاده روان شد . از آن سياهان هيچكس را زهرهء آن نبود كه در عقب ايشان بروند . فيروز شاه چون در بيشه رسيد ، بيشه تاريك بود بغاية و راه باريك و از فرخ‌زاد جدا ماند . راوى گويد كه فرخ‌زاد به طرفى ديگر افتاد . فيروز شاه در آن بيشه ميراند و هيچ نمىدانست كه كجا ميرود ، تا وقت صبح ميرفت . اما از آن طرف آن ده كس به‌روز را گرفته بودند و مىبردند تا وقت سحر نزديك دير رسيدند و در پيش آن آتشكده او را بگداشتند . بهروز نظر كرد ديرى ديد از سنگ ساخته ، و از اندرونش بوى گند مىآمد ، و آتش‌كده‌يى بزرگ ساخته پر از آتش و خلقى بسيار از اين سياهان گرد او ايستاده ، جمله برهنه و بلند بالا و سياه ، آتش مىكردند . در برابر پيرى ديد سياه ، باريش بزرگ ، از دود آتش زرد شده ، و دندانها چون دندان گراز از دهان بيرون آمده ، و دهرهء تيزى در دست گرفته . به‌روز گمان برد كه مگر اين دوزخ است و آن قوم زبانيه‌اند ؛ متحير فرو ماند ، و دست از جان خود به كلى بشست . آن پير در به‌روز نگاه ميكرد . آن قوم اشارت كردند به به‌روز كه آتش را سجده كن .