بر بيشه كشيدند . فيروز شاه از كشتى بيرون آمد . بر كنار دريا مرغزارى بود ، از يك طرف بيشه و از يك طرف دريا . خيمه و بارگاه زدند ، فيروز شاه ملاحان را پيش خود طلب كرد و گفت : اى جوانمردان ، ما را بحل كنيد و گاه گاه ما را بدعاى خير ياد كنيد . اين بگفت و خلعت داد و انعامها فرمود و اجازت داد تا باز گشتند . فيروز شاه در بارگاه شاهى درآمد و خداى تعالى را سجدهء شكر كرد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار گويد كه درين بيشه خلقى بودند بسيار ، جمله برهنه ، زن و مرد جمله سياه ، و زندگانى دراز . و در آن بيشه مىبودند و خوردن ايشان ميوهء درخت و خوابگاه ايشان بر سر درختان بود ، و اگر روزى مردى غريبى آنجا افتادى ، ايشان او را گرفتندى . و در آن بيشه ديرى بود از سنگ ساخته و در آنجا آتشكدهيى بود كه آن قوم پيش آن آتش سجده كردندى ، و هريك از آن قوم پشتهيى هيزم به پشت كشيدندى ، و بدان دير بردندى ، و هركس كه پيش آن آتش سجود كردندى ، جان بسلامت بردى و الا هلاك كردندى و هيچ پادشاهى بريشان حكم نكرده بود ، قومى عجب بودند و هيچ يكى را نه خانه و نه موضع معينى ، نه ملكى و نه مالى و از صد هزار بيشتر بودند . چون فيروز شاه با لشگر زنگبار در آن بيشه فرود آمدند ، خبر در آن بيشه افتاد كه خلقى بسيار از دريا بيرون آمدند ، آن خلق از بيشه بيرون آمدند و آن زنگيان را بديدند ، جمله را سياه ديدند ، طمع ازيشان برداشتند ، اما فيروز شاه و فرخزاد و بهروز را سپيد ديدند ، طمع بريشان كردند .
فيروز شاه را از آن قوم خبر كردند كه خلقى سياه و برهنه درين بيشهاند و جمله آدمىخوار . فيروز شاه گفت كه امشب مخفتيد و حاضر وقت خود باشيد .
چون شب درآمد ، آن قوم زنگيان خواب بر خود حرام كردند و عنان مركبان گرفته بودند و جمله غرق سلاح شده . فيروز شاه و فرخزاد و بهروز « 1 » عيار در يك خيمه بودند . چون از شب يك پاس بگدشت هزار نعره از هر طرف برآمد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : بروز