بطمع مال سى هزار سوار عدومال مرتب و مسلح ، همه سياه و بلند بالا ، تندخو و جنگ آزموده ، عزم يمن كردند . كشتيهاى بزرگ در آب انداختند و كار راستى عظيم كردند و مركبان خوب در كشتى آوردند و نعمتهاى بىشمار برداشتند و صعلوك را وداع كردند و در كشتى درآمدند . صعلوك باز گرديد و جملهء آن ولايت را در تحت تصرف درآورد .
فيروز شاه با فرخزاد و بهروز عيار با سى هزار مرد ، با چهار سر امير زنگبار در كشتى بنشستند و راه ملك يمن در پيش گرفتند و بشادى هرچه تمامتر ميرفتند ، و فيروز شاه از احوال گدشته ياد مىآورد و خداى را عز و جل شكرها ميكرد كه از بلاى زنگيان و زردهء جادو چون خلاص يافتيم ، و بهروز عيار احوال ملك داراب و ملك ايران و آنچه بر سر او گدشته بود حكايت مىكرد و بعيش و نشاط بسر مىبردند .
تا پانزده روز در دريا برفتند كه از ناگاه بامر إله از اول صباح پگاه بادى مخالف وزيدن گرفت و دريا در حركة و جوش درآمد . ابر سياه روى خورشيد را بگرفت ، باران باريدن آغاز نهاد ، ملاحان بادبانها فرو گرفتند و عنان كشتى بكشتى رها كردند ، تا خداوند تعالى چه تقدير كند . ملاحان گفتند اى خداوند ، اگر يكساعت ديگر اين باد مخالف نبودى نزديك ساحل رسيده بوديم .
تا قرب پنج روز اين باد مخالف و صاعقه بود ، فغان از اهل كشتى برآمد ، بعد از پنج روز باد و باران و صاعقه ساكن شد ، عالم اندكى روشن شد و دريا فرو نشست . فيروز شاه بملاحان گفت كه بنگريد بكجا رسيدهايم . ملاحان نگاه كردند و گفتند اى خداوند ، بشارت باد ترا كه بدولت شهريار بساحل دريا رسيديم . فيروز شاه شاد شد و شكر حق تعالى بجاى آورد و آن روز بگدشت ، روز ديگر كنار دريا رسيدند . ملاحان گفتند اى خداوند ، چه حكم ميفرمايى ؟ كشتى بر كنار دريا رسيده است ، اما بيشهيى عظيم است ، ندانيم تا چه موضع است . فيروز شاه حكم كرد تا رخت بر خشكى كشيدند كه ما را طاقت دريا بيش ازين نيست . پس رخت شاهزاده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٥