كشتى نزديك شد شاهزاده را صعلوك بشناخت ، نعرها زدند و شاديها كردند .
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * به اميدى رسد اميدوارى
چون كشتى بر كنار دريا قرار گرفت ، صعلوك پيش دويد و زمين خدمت ببوسيد و در پاى فيروز شاه افتاد و از رنج روزگار بپرسيد . پس فرخزاد را در كنار بگرفت و بهروز عيار را پرسش كرد . فيروز شاه و فرخزاد آنچه بر سر ايشان رفته بود از كشتن زردهء جادو ، و از رسيدن بهروز عيار ، و خلاص كردن فيروز شاه ، و آمدن بجزيرهء لوطيه ، و گرفتار شدن فيروز شاه و فرخزاد ، و باز آمدن بهروز عيار ، و كشتن قران زنگى را ، هرچه كه تا آن غايت واقع شده بود جمله حكايت كردند . صعلوك عجب بماند از آن احوال و گفت ما نيز متفكر و متحير مانده بوديم كه فرخزاد ناپديد شد . وقت آن بود كه در ميان ما نيز مخالفت پيدا شود ، به حمد اللّه تعالى كه باز بسلامت روى مبارك شاهزاده را بديديم . فيروز شاه گفت : مدتى مديدست كه در بلا و شدت و بند و انواع شدتها و محنتها گرفتار بوديم ؛ آخر يك روز عيشى كنيم بعد از آن عزم مملكت يمن كنيم كه مرا ملك داراب شب و روز در خاطرست ، مراد من ديدار اوست ، باشد كه ديدار او را بسلامت ببينم .
اين بگفت [ و ] بعد از آن اسباب عيش و عشرت راست كردند . بعد از آن ساقيان سيمين ساق بادهاى رواق و اسباب مجلس راست كردند ، و بر كنار آب دريا عيش ميكردند و شراب ميخوردند تا مدتى چند روز برآمد ، صعلوك را بر تخت مملكت زنگبار بشاهى بنشاندند و آن مملكت را برو مسلم داشتند و چندانك توانستند مال از جزيرهء فور برداشتند . فيروز شاه گفت : اكنون ما را عزيمت ملك يمن است هركه با ما بجانب يمن مىآيد او را زر بدهيد و انعام كنيد و تشريفات بخشيد . چون مال بيدريغ بر لشكريان ريخت كه گفتهاند ، بيت :
همان به كه لشكر بجان پرورى * كه سلطان بلشكر كند سرورى