تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
كه اى نابكاران جان از دست ما كجا بريد ؟ فيروز شاه گفت : اگر روى صحرا بودى و مرا تيغ در دست ، اين قوم را مجموع هلاك مىكرديم ، اما در ميان دريا هيچ نتوان كردن . اين بگفت و دل در كرم حق بست و مناجات با قاضى الحاجات ميكرد و ميگفت : خداوندا ، پادشاها ، پروردگارا ! به حق ذات واجب الوجودى كه بفرياد من غريب بىكس برس كه به غير از تو كسى نداريم ! از سر صدق و نياز بدرگاه بىنياز نياز عرضه ميداشتند . ايشان درين بودند كه بقرب دويست زنگى ملاح از هر طرف در آب جستند و در گرد كشتى فيروز شاه آمدند تا دست در كشتى زنند . راوى داستان چنين روايت مىكند كه از ناگاه بامر إله گردى و غبارى سياه بر روى دريا پيدا شد و باد سخت وزيدن گرفت ، پنداشتند كه طوفان نوح عليه السلام پيدا شد و جهان سياه و تاريك شد و دريا در جوش و خروش درآمد . بيك لحظه آن كشتيها را بر هم زد و جمله ناپيدا شدند و كشتى فيروز شاه از ميان آن كشتيها بيرون افتاد و از آن زنگيان يكى ايشانرا نديدند و بعضى ازيشان غرقه گشتند و بعضى پراگنده شدند بر روى آب . چون دو ساعت بگدشت باد فرو نشست و عالم نورانى گشت و دريا از جوش قرار يافت . فيروز شاه گفت : بنگريد كه ازين زنگيان هيچ مانده‌اند يا نه ؟ بنگريدند هيچ كشتى پيدا نبود . فيروز شاه شادمان شد و شكر حق تعالى بجاى آوردند كه ايشانرا از چنان بلايى برهانيد . بعد از آن كشتى را براندند و چند روز در دريا ماندند تا بجزيرهء دست‌گرد رسيدند . صعلوك زندان‌بان با جمعى از امراى زنگبار در « 1 » جزيرهء دست‌گرد بودند كه ناگاه كشتى فيروز شاه رسيد . صعلوك بر كنار دريا بود ، خبر بصعلوك كردند كه كشتيى از راه شهر لوطيه پيدا شد ، ندانيم كه چه كسانند . صعلوك سوار شد با جملهء امرا بر كنار دريا آمدند . فيروز شاه نگاه كرد ، صعلوك را ديد . با فرخ‌زاد گفت : اى برادر ، اين صعلوك زندان‌بانست ! برخاستند و بر كنار كشتى آمدند . صعلوك نگاه كرد چون
هامش
( 1 ) - در اصل : كه در