تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
چند بزدند و از خواب بيدار شدند . چون چشم باز كردند فيروز شاه و فرخ‌زاد را ديدند بر بالاى سر خود ايستاده ، عجب ماندند و پرسيدند كه از دست قران زنگى چگونه خلاص شديد ؟ ايشان آنچه رفته بود تقرير كردند و بعد از آن در جزيره رفتند و ميوهاى ملون جمع كردند و در كشتى بردند . به جهت زاد راه ، تا روز بوقت چاشتگاه رسيد . به‌روز عيار گفت كه ما را زودتر ازينجا روانه مىبايد شد . مبادا كه در عقب ما كسى بيايد . اما خداوند اخبار و گزارندهء اسرار روايت مىكند كه چون روز روشن شد ملازمان و امراى قران زنگى بر عادت هر روز بملازمت آمدند و احوال قران را معلوم كردند كه سر از تن جدا كرده ، و بنديان گريخته . فغان از مردم آن شهر برآمد ، و زارى ميكردند و روى از شهر بيرون نهادند . چون بكنار دريا رسيدند قرب پنجاه پاره كشتى بر لب دريا حاضر ايستاده بود ، زنگيان در كشتيها نشستند و در دريا براندند و ايشانرا طلب ميكردند . اما از آن جانب شاه‌زاده با ملاحان چون در كشتى درآمدند و كشتى روانه كردند ، هنوز اندكى راه نرفته بودند كه بقرب ده كشتى زنگيان رسيدند . فيروز شاه و فرخ‌زاد متحير فرو ماندند . زنگيان چون كشتى ايشانرا بديدند نعره زدند كه اينك خونيانرا دريافتيم . شاه‌زاده و فرخ‌زاد در كار خود فرو ماندند . به‌روز عيار گفت : كار ما بغايت مشكل شد ! چه تدبير كنيم كه زنگيان ملاعين رسيدند ، مجال گريختن نماند ! بيك زمان از جوانب ، از يمين و يسار سى چهل كشتى در هر كشتى دويست زنگى نشسته ، همه با سلاحهاى تمام از كارد و خنجر و زوبين و نيزه به جهت كشتن ايشان برگرفته . فيروز شاه گفت : اى ملاحان ! زود باشيد و جهدى كنيد و كشتى ما را از ميان غلبه بيرون جهانيد ! ملاحان گفتند كه اكنون سودى نخواهد كردن كه ما اندكيم و ايشان بسيارند و ملاحان زنگى غلبه و جلد ! جمله بدست اينان هلاك خواهيم شدن . تا كار بجايى رسيد كه اين كشتيها جمله پيش آمدند ، بدشنام گفتن مىآمدند و ميگفتند