تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
گفت : اى برادر بدين موضع چون آمدى كه جايى بغايت مشكل است . بهروز گفت : اى خداوند ، آن چندان‌كه با شما مبالغه كردم كه در شهر مرويد كه رفتن مصلحت نيست ، سخن مرا قبول نكرديد تا عاقبت گرفتار شديد . در اثناى اين سخن فرخ‌زاد نيز بيدار شد ، بهروز را بديد ، شادمان شد ، گفت : اى پهلوان بمدد احوال ما برس ! بهروز گفت حاضر باشيد ، تا چه خواهم كردن . برخاست و خنجر بركشيد و بر بالين قران آمد ، و خنجر بر حلق او نهاد و زور كرد و سر قرانرا گوش تا گوش ببريد و از تخت به زير آمد . فيروز شاه فرخ‌زاد را گفت : اى برادر مژدگانى كه به‌روز قرانرا بكشت ! ايشان درين سخن بودند كه به‌روز عيار به زير آمد و سر قرانرا در پاى شاه‌زاده فيروز شاه انداخت ، و در حال بند ايشانرا بگشود و ايشان از زير تخت بيرون آمدند . فيروز شاه بهروز عيار را تحسين كرد كه چنين ملعونى را بيكساعت هلاك كردى ، اكنون چه خواهى كرد ؟ بهروز عيار گفت : ما را نوعى مىبايد كردن كه خود را به زودى بر كنار دريا پيش كشتى اندازيم و راه جزيره دست‌گرد در پيش گيريم و برويم . پس در آن ايوان بگرديدند و هرچه بهتر بود از لعل و پيروزه و از جواهرينه و زرينه و سيمينه برداشتند و از راه بام روانه شدند ، تا بسلامت به زير آمدند و بكوچه و محلت ميرفتند تا بدر دروازه رسيدند و از بارو به زير آمدند ، و راه كنار دريا در پيش گرفتند تا وقت طلوع آفتاب بكشتى رسيدند . فيروز شاه پرسيد كه ملاحان بكجا رفتند ؟ به‌روز گفت كه ملاحان را بسته‌ام و بيهوش كرده‌ام و از درخت آويخته‌ام . فرخ‌زاد گفت : موجب چه بود ؟ بهروز هرچه رفته بود با ايشان حكايت كرد . فيروز شاه گفت : اى برادر اگر خداوند تعالى مرا درين غربت فرصت دهد عذر ترا به انواع بخواهم . بهروز عيار خدمت كرد و گفت : اى شاه‌زاده ، اين بنده از جملهء كمترين بندگان تست ، جانى كه دارم در ركاب تو خواهم فدا كردن . فيروز شاه گفت كه ملاحان را از خواب بيدار گردان كه تعلل بر نمىتابد كه آشوب عظيم درين جزيره انگيخته‌ايم . بهروز دست در كيسه كرد و پاره‌يى دارو بيرون آورد و بر دماغ ملاحان بماليد . ايشان عطسه‌يى