تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
در كمند زد و برآمد و از آن جانب فرود آمد و در شهر لوطيه درآمد ، و آن شهر را نديده بود . توكل بر خداى تعالى كرد و ميرفت تا در ميان بازار رسيد ، از برابر چراغى پيدا شد ، بهروز در گوشه‌يى خزيد و خود را پنهان كرد ، آن زنگيان رسيدند و باهم سخنى ميگفتند . به‌روز عيار گوش داشت تا چه شنود . يكى با آن ديگر ميگفت كه آن دو جوان سپيد را كه شاه قران بگرفت ، چه كرد ؟ آن ديگر گفت : ايشان را ميخواست تا بكشد ، ديگر قتل ايشان را در توقف انداخت ، تا روز عيد ايشان را قربان كند ، ايشان را در زير تخت دربند كرده است . به روز را معلوم شد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد در زير تخت دربندند . آن يكى گفت كه ما را بدر ايوان قران شاه مىبايد رفتن و زمانى آنجا پاس مىبايد داشتن و از آنجا به خانه رفتن . ازين نوع سخن ميگفتند و ميرفتند تا بدر ايوان شاه قران رسيدند . به‌روز عيار در عقب ايشان ميرفت . چون بر در ايوان رسيدند پاس‌داران زمانى بگرديدند . پس هر يكى پراگنده شدند . به‌روز عيار چون آن حال مشاهده كرد پيش آمد و كمند برانداخت و محكم كرد و دست در كمند زد و بر بالاى بام برآمد . بام به بام مىجست و هر كجا روشنى مىديد نگاه ميكرد تا بر سر روزنى رسيد كه روشنى از آنجا قوىتر مىتافت ، در آن روزن نگاه كرد . ايوانى ديد بغايت بزرگ و تختى از زر سرخ زده و يك سياهى بلند بالايى بر بالاى تخت خفته و دو شمع ميسوخت ، يكى بر بالين و يكى بر پايين . بهروز بفراست بجاى آورد كه قران شاه اينست . در حال كمند از ميان بگشود و بر كنار روزن محكم گردانيد و دست در كمند زد و به زير آمد و خنجر بركشيد و گرد آن خانه برمىآمد . راوى اين داستان گويد كه ناگاه آواز ناله شنيد ، بهروز پيش رفت و شمعى كه بر بالين قران ميسوخت برگرفت و در زير تخت نگاه كرد . فيروز شاه و فرخ‌زاد ديد در بند كشيده و هر دو سر بر كنار يكديگر نهاده و در خواب رفته . به‌روز عيار نرمكى دست بر پاى فيروز شاه نهاد . فيروز شاه ديده بگشود ، به‌روز را ديد ، بشناخت